اشک خورشید

ادبی ، فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی

مراحل برنامه درسی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

         تدریس یکی از مهم ترین فعالیتهای آموزش وپرورش است که اهمیت زیادی درتمامی جنبه های زندگی دارد. بنا این فعالیت مهم، وقتیکه  به صورت احسن و به طوری که نتایج خوب و عالی در بر داشته باشد اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

       همان طور که می دانید هیچ کاری بدون برنامه ریزی فعالیتی کامل نخواهد بود، به ویژه مسائل درسی و تحصیلی که مدیریت زمان در آن ها مهم است. اگر ما به دنبال موفقیت و رسیدن به هدف هستیم به یك برنامه ریزی دقیق و گسترده نیاز داریم. در ادامهﻱ این مطلب به تشریح مراحل برنامه ریزی درسی خواهیم پرداخت .

1)    تعیین موضوع

نخستین گام دربرنامه ریزی درسی تعیین موضوع درسی است که برنامه ریز یامعلم دراین مرحله به تعریف وتبیین میکند.

2)    تعیین هدف کلی

نوشتن هدف کلی یک جلسه تدریس، مانندنوشتن هدف کلی یک دوره آموزشی است، امادرقالب یک موضوع محدود. تحقق تمامی هدفهایکلی جلسات باید موجب تحقق اهداف کلی دوره آموزشی یا آن واحد درسی شود. به عبارت دیگرهرجلسه درس، عناصریا مراحل رسیدن به اهداف کلی دورهیا واحد درسی را مشخص می کند. در نوشتن اهداف کلی هر جلسه، مانند اهداف کلی دوره معمولا از افعال کلی استفاده می شود، ذکر شرایط ومعیاردراین نوع از اهداف ضرورتی ندارد.

3)تعیین رئوس 

دراین مرحله معلم یا برنامه ریزبه تمایز و تفکیک نکات اساسی وکلیدی می پردازد و مطالب کلی وپر اهمیت را که باز گو کننده پیام اصلی درس است مشخص می کند؛ زیرا این نکات کلیدی واساسی ما را به هدف اساسی درس نزدیک ترمی سازد وراه رسیدن به هدف را میسر میسازد.

4)تعیین ونگارش هدف جزئی درس

ساده ترین راه برای تنظیم اهداف جرئی یک درس، نوشتن آن براساس هر موضوع فرعی است. ماهیت اهداف جرئی همانند هدف کلی است، امادر قالب موضوع خورد ترومحدودتر. به عبارت دیکرهدفهای جرئی در هر درساهداف واسطه ای یا اهداف زیر مجموعه هدف کلی آن درس است. دقت در نوشتن هدف جرئی وتنطیم درس توالی آن می تواند موجب نظم بیشتر فعالیتهای آموزشی شود، ودر نهایت تحقق هدف را تضمن می کند.

5)تعیین وتشخیص مواد درسی

دراین مرحله برنامه ریزان یامعلمان متناسب باموضوع وروش درسی لوازم وابزار درسی خودرا تعیین میکنند که این ابزار ولوازم درسی را  رسانه های آموزشی نیز می گویند.

6) ارزشیابی تشخیصی

به منظورتعیین تواناییهای واقعی شاگردان برای ورود به فعالیتهای جدیدآموزشی پیش بینی ونگارش سوالهای ارزیابی تشخیصی لازم وضروری است. ارزشیابی تشخیصی ابزاری است برای سنجش رفتار وردی شاگردان که معلم می تواند با استفاده از آن اولین گام آموزشی ( نقطه شروع درس) خود را مشخص گند. سوالات ارزشیابی تشخیصی بهتر است براساس رفتار روردی وهدفهای در جدید تنظیم شود.

7) ارائه درس

ارائه درس مرحله مهم ومحور اساسی فعالیت درسی به شمار میرود. دراین مرحله برنامه ریز، تمامی فعالیت های درسی خودرا در کلاس درس تنظیم می کند. این مرحله شامل مراحل زیر است:

الف) مرحله آمادگی معلم: این مرحله در جایگاه خود دارای مراحل زیر است>

1.آمادگی معلم: روشن است که برای انجام هر کاری باید آماده گی داشت وامرتدریس نیزنمی تواند از این قانون مستثنی باشد. معلم مجبور است با مطالعه کافی خودرا برای تدریس آماده نماید. او باید در نظربگیرد که در کلاس درس می خواهد بگوید، چگونه می خواهد کلاس درس راشروع نماید، چه هدفهای را می خواهد تحقق بخشد، چگونه می خواهد در کلاس درس ایجاد انگیزه نماید واین انگیزه تا آخر کلاس درس استمرار بخشد، وسر انجام دررا چگونه می خواهد به پایان برساند.

2.آمادگی شاگردان: اگر شاگردان درکلاس درس به معلم توجه نداشته باشدودر انجام فعالیتهای درسی معلم را همکاری نکند، تدریس به مفهوم واقعی خود به صورت عملی تحقق نمی یابد. لذا معلم در این مرحله از روشهای مختلف استفاده می کند؛ یکی حضور وغیاب می کند دیگری به تخته سیاه می کوبد، سومی داستان، طنز، فکاهی ویا حدیثی را شروع می کند، وسرانجام یکی ممکن است با صدای بلنداز شاگردان بخواهد تا به سخنانش گوش دهند.

3.آماده کردن مواد آموزشی: معلم در جریان تدریس کم وبیش به مواد ووسایل آموزشی از قبیل تباشیر، قلم، تخته سیاه، کاغذ، کتاب و وسایل آزمایشگاهی ویا ابزارهای پیشرفته دیگر ضرورت دارد. چنانچه معلم در استفاده درست آن ابزار ووسایل مهارت کافی نداشته باشد، باید قبل از بکار گیری درکلاس درس تمرین لازم را انجام دهدتامهارت مورد نیاز را کسب کند. علاوه براین لازم است معلم وسایلی راکه شاگردان برای کسب تجارب وانجام تمرین نیاز مند هستند تهیه کرده در اختیار آنان قرار دهد.

ب) مرحله معرفی وبیان اهداف صریح آموزشی: بعد ازاینکه معلم مطمئین شدکه شاگردان آمادگی لازم را برای شروع فعالیتهای آموزش دارند می تواند درس جدید را معرفی کند، وانتظارات را که از آن درس داردبه صورت صریح باشاگردان درمیان بگذارد. معرفی درس وهدفهای آن باید به گونه ای صورت بگیردکه با ساخت شناختی شاگردان مرتبط شود. بیان هدفهای آموزشی باید روشن وساده، شاگردان را با تجارب ، آشناوبرای انجام آنها آماده سازد.معلم بایدنوع وسطح انتظاراتش رابرای همه کلاس وهمچنین برای هریکی از شاگردان معلوم سازد. وقت اختصاص داده شده در این مورد نباید بیش از 3 الی 5 دقیقه باشد.

ج) مرحله ارئه درس: دراین مرحله معلم باید نحوه ای محتوای سازمان دهی شده راتعیین ومشخص نمایدکه می خواهد از کجاو چگونه  شروع کندوبه کجاختم کند. موضوع مهم در این مرحله این است که معلمان از زیاده گویی وپراکنده گویی اجتناب ورزند. آنان باید به شاگردان فرصت دهندتاخودبه اکتشاف بپردازندودر فرایند آموزش فعال باشند. اگر شاردان درموقعیت آموزشی فعال نباشند، پس ازمدتی کوتاه دچارحالت پوسیدگی ذهنی می شوند. معلم برای جلوگیری از این حالت باید برکلیه روشهای تدریس تسلط داشته باشد. 

8)تعیین روش تدریس

     درمرحله تعیین روش تدریس برنامه ریز در پی یافتن روش یا وسیله وابزارمناسب درسی است وبرای انتقال پیام وتحقق اهداف درسی خویش روش لازم ومتناسب با موضوع وهدف درسی رابرگزیند که در واقع هرمتدموضوع درسی خاصی را وهر موضوع درسی متد خاصی را می پسندد.

9) انتخاب وسایل ورسانه مناسب برای آموزش

وسایل ورسانه ها بهترین حامل برای انتقال پیامهای آموزشی اند، ومعلم باید باتوجه به شرایط وامکانات، فضای آموزشی هدفهاو روشهای تدریس، مناسب ترین وممکن ترین آنهارا درستون وسایل آموزشی یادداشت نماید.

10) تعیین زمان

منظور، اختصاص دادن زمان تعین شده آموزش به این شش مرحله : آمادگی، معرفی درس، ارئه درس، جمع بندی، ارزشیابی، وارائه فعالیت های تکمیلی معلم است. معلم می تواند به اقتضای موقعیت، برای هریک از مراحل زمانی راکشخص کند. اما بیشترین زمان آموزشی باید به ارائه درس اختصاص داده شود.

11) پیش بینی نحوه ارزشیابی بعد از تدریس

معلم بعد از اتمام ارائه محتوا با مقایسه سطح مهارتی که انتظار دارد شاگردان به آن برسند وآنچه شاگردان عملا به آن رسیده اند ، میزان یادگیری شاگردان وموثریت روش آموزش خودراارزشیابی می کند.زمان ارزش یابی بستگی به مدت زمان تدریس دارد اما این مرحله نباید زیاد وقت کلاس را بخود  اختصاص دهد. بطور متوسط متوان 10الی 15 دقیقه برای این کار در نظر گرفت . سوالها ارزشیابی باید به اساس هدف های رفتاری تنظیم شده طرح گردد و در ستون نحوه ارزشیابی نوشته شود .

 

 

12) تعیین فعالیت های تکمیلی

معلم میتواند برای تقویت مطالب آموخته شده در کلاس درس و ارتباط آن با زندگی واقعی دانش آموزان، فعالیتهای را در خارج از کلاس پیش بینی کند. این فعالیتها بخشی از مطالعات مربوط به درس محسوب میشوند. معرفی منابع مورد مطالعه یا فعالیت مانند کتاب، مقالات جدید و فیلم به دانش آموزان علاقه مند فرصت دهد تا اطلاعات خود را با استفاده از این امکانات افزایش دهند.

    اگرمعلمانتظار داشته باشدکه وظایف وفعالیتهای تکمیلی خارج از کلاس طبق اصول وقواعد خاصی انجام شود باید اصول را که درذهندارد به طور واضح ودقیق وبه شکل کتبی ودرصورت امکان همراه بامثال دراختیار شاگردان قرار دهد. چنین کارکردی موجب صرفه جویی وقت کلاس شده به شگردان که غیبت دارندویا درفاصله بین اعلام فعالیتهای تکامیلی تازمان انجام آن بعضی از اصول را فراموش کرده اند کمک می کند.

    دراکثر مواقع معلم فعالیتهای تکملی را زمانی انجام میدهد که وقت کلاس به اتمام میرسد وشاگردان با عجله مشغول ترک کلاس درس اند. اگرمعتقیدیم که فعالیتهای تکمیلی درپیشرفت یادگیری شاگردان اهمیت دارد باید بیش ازاین به آن توجه کنیم.یکی از بهترین شیوه های تعیین فعالیتهای تکمیلی به چه صورتی نوشته شود وچه امکاناتی درخارج از کلاس فراهم گردد، به موقعیت آموزشی بستگی دارد. همان طور که قبلا اشاره شد فعالیت تکمیلی باید براساس نتیجه ارزشیابی پایان کلاس ارائه شود تا نقاط ضعف یادگیری درکلاس را جبران نماید وبه هیچ وجه نباید موجب خستگی ویاکاهش انگیزه یادگیری درشاگردان شود.

نویسنده:شوکت علی صمیم:

منابع:

1.      مهارتهای آموزش وپرورش. جلد اول، از دکترحسن شعبانی.

2.      اصول تدریس، مواد درسی دانشگاه هرات.

3.      mahabadedu.blogfa.com/post/60

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 14:3  توسط صمیم طلایی  | 

نقدی بر كتاب "اطلس اتنوگرافی اقوام افغانستان (غير پشتونها)"

چاپ ونشر كتاب "اطلس اتنوگرافي اقوام ساكن در افغانستان ( غير پشتونها ) از سوي آكادمي علوم افغانستان با اعتراضات و انتقادات شديد مردمي مواجه شد. در پي همين اعتراض هاي مردمي رييس جمهور كرزي در جلسه عدلي و قضايي، بررسي مطالب و محتواي كتاب مزبور را در اجنداي جلسه قرار دادند. در اين جلسه مطالب كتاب اتنوگرافي از مصادق توهين به تمام ملت و اقوام افغانستان و بخصوص قوم هزاره دانسته شد و به تأسي از فقره 13 ماده 64 قانون اساسي، رييس آكادمي علوم افغانستان با سه تن از مسوولان آن به دستور رييس جمهور از وظايف شان بركنار شدند. در ضمن به لوي سارنوالي دستور داده شد، تا تحقيقات خود را در اين زمينه به زودي آغاز و كساني را كه به نام علم و تحقيق به اقوام افغانستان توهين نموده اند، به پنجه قانون بسپارند.

حكم رييس جمهور حامد كرزي در مورد بركناري مسوولان آكادمي علوم افغانستان با استقبال اكثريت مردم و بخصوص مردم هزاره مواجه گرديد؛ اما برخي حلقات اين حكم را ناشي از فشارهاي سياسي دانسته و آن را غير قابل قبول خوانده است.

به هرحال آنچه از آكادمي علوم افغانستان به عنوان يك نهاد رسمي و تحقيقاتي و يك مركزعلمي و ملي توقع مي رود اين است كه در نوشته هاي خود؛ اولا جنبه ها و ويژه گي هاي علمي تحقيقات را در نظر بگيرند؛ ثانيا اصل بي طرفي خود را حفظ نموده و با پيروي از عواطف و احساسات از چوكات منطق، عقل و اصول تحقيق معياري بيرون نرود؛ ثالثا هدف تحقيق در اين مركز بايد در راستاي رشد و تعالي فرهنگ، ارتقاي معرفت و آگاهي مردم صورت گيرد و زيست مسالمت آميز جمعي و برقراري مناسبات اجتماعي برادرانه و عادلانه را تشويق و نهادينه سازد.

بنابراين از انتظار به دور است كه يك نهاد رسمي و ملي كه از بودجه دولتي استفاده مي كند و عنوان بزرگ آكادمي علوم را يدك مي كشد، زير پوشش انجام يك كار عالمانه و روشنگرانه، عقده ها و كينه هاي شخصي خودرا تبارز دهد.

با توجه به همين انتظار كه در واقع با رسالت و مسووليت اين مركز همخواني دارد، به صورت اجمال كتاب "اتنوگرافي اقوام ساكن در افغانستان" به بررسي گرفته مي شود. البته تلاش مي شود كه اين بررسي خالي از حب و بغض بوده و معيارهاي نقد علمي و منصفانه به عنوان پايه و اساس نوشته، مورد توجه قرارگيرد.

اين نقد در دو عرصه صورت مي گيرد:

1- عرصه ساختاري تحقيق
2- عرصه محتوايي تحقيق

شناسنامه كتاب:

در ابتدا لازم مي بينم كه يك شناخت اجمالي از كتاب داشته باشيم. نام كتاب «اطلس اتنوگرافي اقوام ساكن در افغانستان (غيرپشتونها) است كه جلد اول آن منتشر شده است و ناشر آن آكادمي علوم افغانستان مي باشد كه با قطع رحلي و درتيراژ 1000 جلد توسط مطبعه شعيب در سال 1390 به نشر سپرده شده است.

اين كتاب هشت ولايت كابل، پروان، پنجشير، كاپيسا، باميان، غور، غزني و ميدان وردك را مورد بررسي قرار داده و به ادعاي آكادمي علوم با عنوان بندي و ديزاين مناسب و معياري تهيه گرديده و آن را يك كار ابتكاري و منبع دست اول براي محققان دانسته است. اين كتاب در هفتصد صفحه به چاپ رسيده است.

الف- بررسي كتاب از لحاظ شكلي و ساختاري:

1- شناسنامه كتاب بسيار خلاصه و غير معياري بوده و با شناسنامه هاي كتابهاي تحقيقاتي مطابقت ندارد. در شناسنامه تنها نام اثر، ناشر، طرح و صفحه آرايي، تيراژ، محل چاپ و سال چاپ آورده شده و نام نويسنده گان، نوبت چاپ، قيمت، نشاني، شماره تلفن، مراكز پخش درج نشده است.

2- ساختار كتاب در كل از آشفتگي و بي سروساماني رنج مي برد و در نخستين نگاه، عدم آشنايي ناشر را با ساختار تحقيق برملا مي سازد. كتاب در هشت فصل تنظيم شده، اما علاوه بر يك فهرست كلي در اول كتاب، هرفصل كتاب به صورت مجزا داراي فهرست تفصيلي، مقدمه، ذکر منابع و پيشنهادات مي باشد كه اين امر از يك طرف بر پيوستگي مطالب كتاب و نظم ساختاري اثر لطمه وارد كرده، از طرف ديگر مطالب مشابه و اغلب غير ضروري تكرار گرديده و بر حجم كتاب افزوده و هزينه هاي كتاب را بدون دليل بالا برده است. اگر اين زوايد و اضافات حذف مي شد و مطالب كتاب تنظيم مي شد، حجم كتاب از هفتصد صفحه به كمتر از پنجصد صفحه تقليل پيدا مي كرد.

برخلاف ادعاي آكادمي علوم افغانستان كتاب از لحاظ عنوان بندي و ديزاين كاستي هاي زيادي دارد. انتخاب فونت و فاصله خط ها، انتخاب عكس ها و نحوه چنيش عكس هادر صفحه،‌آغاز و ختم مطالب، نواسانات فونت در صفحات مختلف، حاشيه بندي، قطع كتاب، سرفصل ها و سرتيترها و بسياري از موارد ديگر بر زيبايي و ساختار كتاب ضربه زده است.

3- آكادمي علوم متاسفانه نه تنها در مسايل ريز بي توجه بوده كه بسياري از اشكالات كلان نيز از سوي اين مركز علمي مورد غفلت قرار گرفته است. چاپ صفحات تكراري و جابجايي صفحات كتاب نمونه كوچكي از اين غفلت به شمار مي رود. از باب مثال صفحه 73 و 74 مربوط به پشه اي ها و صفحات 99 و 100 به صورت تكرار چاپ شده است.

از صفحه 646 تا صفحه665 صفحات طوري جابجا گرديده كه فهم مطالب را براي خواننده دشوار ساخته است. مثلا پس از صفحه 648 صفحه 659 و پس از صفحه 656 صفحه 651 و بعداز 646 صفحه 657 ...آورده شده است كه خواننده را دچار سرگرداني و سردرگمي مي كند.

4- در مورد اقوام در هر فصل بحث هاي مفصل تاریخی، تكراري و گاه پر از تناقض و تضاد صورت گرفته كه اين مسأله هم به ساختار و محتواي تحقيق اسيب وارد مي كند و هم هزينه هاي اضافي را بر ناشر و در نهايت بر بودجه ملي تحميل مي كند.

5- مباحث نظري و تيوريكي بدون ارتباط و نياز لازم در لابلاي رفتارهاي روز مره مردم آورده شده و خصوصيات اخلاقي، اصطلاحات عاميانه مردم، انواع غذاها، باورهاي ديرينه و انواع لباس ها به صورت درهم و نامنظم به بحث گرفته شده است، كه نشان از نابساماني تحقيق مي باشد.

6- وجود جملات و عبارات نامربوط و غير لازم و فقدان منابع معتبر و كافي و عدم بهره گيري از عكس هاي جديد و رنگه و عدم انجام يك كار ميداني خوب از ضعف هاي ديگري است كه اين تحقيق از آن رنج مي برد.

7- مسأله مهمتر ديگر در اين كتاب اغلاط تايپي و املايي بي شمار و فراواني است كه در بسياري موارد فهم و خواندن كتاب را با مشكل مواجه كرده است. اين اغلاط در برخي موارد تايپي و در برخي موارد متأسفانه ناشي از عدم آشنايي نويسنده و اديتور با املاي دري مي باشد. كه در اينجا تنها به موارد زير بسنده مي شود:

- باالهوس كه بايد بوالهوس باشد ص39

- كانالينزاسيون = كاناليزاسيون ص41

- اذلي = ازلي ص40

- جغل = بغل ص44

- شرعيت = شريعت ص38

- لزيز = لذيذ ص49

- ظفر المظفر = صفر المظفر ص45

- عيد غذير خم = عيد غديرخم ص45

- عمره = عمده ص44

- لهن = لحن ص58

- روضه و شهدا = روضة الشهدا ص54

- عيد اظحي = عيد اضحي ص 135

و هزاران ديگر كه از ذكر همه آنها معذرت مي خواهم.

اين همه اشكالات هر كدام به تنهايي کافی است تا اعتبار اثر را زير سوال ببرد.

ب – بررسي كتاب از لحاظ محتوايي:

1- عدم اتكاي تحقيق به كار هاي ميداني:

اتنوگرافی یک روش تحقیق علم اجتماعی است که به شدت به تجربه شخصی، مصاحبه و مشاهده متکی است.

در صفحه الف كتاب نيز تحت عنوان يادداشت اداره، گفته شده است كه "اين كتاب از طريق مطالعات كتابخانه اي و عمدتاً تحقيقات ساحوي تهيه گرديده است."

در صفحه ب زير عنوان پيشگفتار آورده شده است كه " اتنوگراف بايد علاوه بر استفاده از ميتودهاي تحقيقات كتابخانه اي، عمدتا و اساسا از ميتود ريسرچ ساحوي و مشاهدات عيني استفاده نمايند."

بعد مي نويسد: "مدت زمان و موعد اجراي ريسرچ ساحوي در ولايت متذكره به ملاحظه ضيقي و محدوديت امكانات بودجوي و از روي ناگزيري مدت دو هفته تعيين گرديد، در حالي كه مطابق معيارهاي علمي و روش هاي پذيرفته شده در عرصه مطالعات اتنوگرافي، محقق اتنوگراف بايست مدت تقريبا يكسال و اضافه از آن و حداقل شش ماه را جهت اجراي ريسرچ ساحوي و مشاهدات عيني در ساحه مورد نظر سپري نمايد." (ص ب)
حال پاسخ به اشكالات زير ضروري مي نمايد:

با توجه به اين كه تحقيق اتنوگرافي نود درصد بر تحقيقات ميداني استوار مي باشد و مراجعه به منابع و مأخذ كتابخانه اي تنها در موارد خاص و ويژه كار برد دارد، ايا تحقيقات آكادمي علوم كه تنها يك نفر را به مدت دو هفته و آن هم در مركز ولايات وظيفه داده تا در مورد فرهنگ، عنعنات، باورها، عقايد و رفتارهاي اقوام تحقيق نمايد، كافي است؟ آیا نتیجه برآمده از این تحقیق می تواند یک کار علمی و معتبر به حساب بیاید؟ به طور قطع نه؛ و عذر "نبود امکانات و ضیقی وقت" نمی تواند کاستی های اثر را جبران کند. آکادمی علوم از یک طرف به ضعف ها و کاستی های کتاب اعتراف دارد و از سوی دیگر آن را یک " ابتکار علمی و " منبع دسته اول" در مورد اقوام معرفی می کند. آیا این معقول است و با منطق کار علمی و تحقیقاتی سازگاری دارد؟

آيا تحقيق مزبور مي تواند ارزش يك اثر علمي را داشته باشد تا به عنوان منبع دسته اول مورد استفاده قرار گيرد؟!

در کتاب اتنوگرافی از مشاهدات خود نويسندگان و یا مصاحبه با طیف های مختلف اجتماعی بسيار كم آورده شده است و اغلب جمع آوري معلومات پراكنده از كتاب ها، مجلات و آمارهاي وزارت معارف مي باشد كه اينها نمي تواند؛ اولا حكايت گر فرهنگ اقوام از طريق كار ساحوي به شيوه توصيفي به حساب بيايد. چيزي كه در انجام تحقيقات مردم نگارانه لازم و ضروري مي باشد. ثانیا این گونه منابع از اعتبار علمی برخوردار نیست.

2- ناهماهنگي و ناپيوستگي مطالب:

علاوه بر مسأله فوق ناهماهنگي و ناپيوستگي مطالب چيزي است كه در سرتاسر كتاب موج مي زند. مثلا در حالي كه نويسنده در باره وضعيت جغرافيايي ولسوالي كلكان بحث مي كند، بدون ارتباط كاركردهاي شوراي ملي مردم كلكان را توضيح مي دهد (ص14) يا در حالي كه در باره قدمت تاريخي كابل سخن مي گويد به يكباره به واژه قوم و قوم گرايي و تيوري ها و نظريه هاي قومي مي پردازد كه كوچكترين ارتباطي با بحث قبلي پيدا نمي كند. باز در ادامه هشدار مي دهد كه "اگر حكومت، قوم گرايي را مهار نسازد، عدم اعتماد بين اقوام وحدت ملي ساكنان را تهديد به فروپاشي مي نمايند." در ادامه همين پاراگراف به رسم بزكشي اشاره مي كند و به دنباله آن بدون عنوان مستقل با آثار تاريخي كابل مي پردازد و دستاس يا آسياب دستي را نيز به ادامه آثار تاريخي به بحث مي گيرد.

آوردن مطالب نامربوط در كنارهم نشان مي دهد كه نويسندگان كتاب با اصول نگارش و روش هاي تحقيق آشنايي ندارند.
مجموعه بحث ها گرچه يك سلسله معلومات پراكنده و نامربوط را در اختيار خواننده قرار مي دهد، اما از لحاظ ساختاري و محتوايي بايك كار تحقيقي تفاوت فراوان دارد. (مراجعه شود به صفحات 29- 21 كتاب)
از همين نمونه در صفحه 43 زير عنوان هزاره ها و شيوه زندگي آنها مي نويسد: «به هر صورت بعضي از مورخين هزاره را شه زره تعبير كرده اند و آنانرا مردمان پاك قلب خوانده اند.

هزاره ها واقعا مردمان خوش مشرب، شيرين زبان و خوش طبع مي باشند. آنها آنقدر ساده و خوش باور اند كه در مورد آنها گاه گاه چنين زمزمه مي كنند: هزاره ها تصور مي كردند كه بلندي قد شاه كابل به اندازه بلندي برج قلعه است؛ دشمنان مردمان ما همواره سعي داشته اند تا وحدت ملي مردمان ساكن در افغانستان را خدشه دار نموده و با خلق نمودن تفرقه به اهداف استعماري شان برسند.

درجملات بالا چند اشكال وجود دارد:

اول: تناقض:

درحالي كه در اينجا از مردم هزاره به اوصاف خوش مشرب، شيرين زبان، خوش طبع و پاك طينت ياد مي شود، در بحث هزاره هاي بهسود ولايت ميدان وردك هزاره ها را "لجوج، كينه توز، زشت خو، دروغگو و بطاش" دانسته است و اين صفات باهم متناقض مي باشد.

دوم: ناپيوستگي:

در جملات فوق درمورد ويژگي هاي شخصي و اخلاقي هزاره ها بحث مي شود؛ اما يكمرتبه مسايل دست اندازي دشمنان، تفرقه و نفاق و ضرورت وحدت ملي به ميان كشيده مي شود؛ در ذهن هر خواننده اين پرسش مطرح مي شود كه اولا اين جمله چه ربطي به اتنوگرافي دارد؟ ثانيا چه ارتباطي به هزاره ها پيدا مي كند؟

سوم: اهداف شئونيستي:

از آنجايي كه دخالت استعمار، هشدار در مورد تفرقه و نفاق قومي و ضرورت حفظ وحدت ملي بار بار در ذيل بحث اقوام هزاره، قزلباش و ازبك مطرح گرديده، بيانگر آن است كه نويسنده به دنبال القاي مفاهيم خاص براي خوانندگان مي باشد. اين موضوع باهدفي كه آكادمي علوم از شناخت فرهنگ اقوام ارايه داده، منافات دارد. شناخت فرهنگ اقوام بايد به تساهل، همديگر پذيري، برقراري روابط نزديك و نيك، برقراري صلح و تحكيم وحدت ملي بيانجامد؛ درحالي كه مطالب كتاب دسترسي مردم به وحدت ملي و همپذيري را دشوارتر مي سازد و فاصله ها و سؤ تفامها را بیشتر می کند.

چهارم: خلط مباحث و موضوعات:

در صفحات 44 و 45 بحث صفات، اصطلاحات هزاره گي و رسم و رواج ها را باهم خلط كرده و در صفحات 47 و 48 موضوعات غذاها، باورها و لباس ها را از هم تفكيك نكرده است.

به جملات زير دقت كنيد:

«استقلال فطري، سعي و تلاش فردي هزاره ها طي يك قرن اخير، و خاصتا سهم ورول آنها در مبارزه عليه تجاوز و مقاومت درمقابل عناصر تحجر وعقب گرا به اثباط رسانيد كه ديگر آنها صرف موجودات باركش نبوده، مي توانند در عرصه هاي مختلف حيات جامعه نقش بازي نمايند، آنها اين برتري را در عرصه اقتصاد به ازمايش گرفته اند. اين امر مي تواند دو توجيه ديگر نيز داشته باشد:

1- اينها كه در دامنه كوه قاضي زيست دارند قلت آب آنها را به اينجا كشانيده است.

2- اينها به حفظ الصحه لباس شان توجه خاص دارند.

نوت: بنابر نزاكت هايي من نخواستم از صحنه هايي عكس برداري نمايم كه بعضي از اين بانوان هزاره لباس هاي شان را در آب درياي كابل در فاصله بين پل ارتل و سينما پامير شستشو مي نمايند.»

نمي دانم خواننده از اين جملات آشفته و درهم ريخته چه برداشت خواهد كرد؟ و چگونه آنها را با هم ربط خواهد داد؟ ايفاي نقش اقتصادي هزاره ها با كوه قاضي و حفظ الصحه لباس چه ارتباطي دارد؟ يا شستن لباس در آب كثيف و نجس درياي كابل از نظر نویسنده بيانگر توجه به حفظ الصحه لباس است؟! عبارت " دو توجیه دیگر" این مفهوم را می رساند که توجیهات دیگری هم پیش از این آورده شده است، درحالی که چنین نیست.

درصفحه 49 بحث تاريخچه اسماعيليه را پيش كشيده و در صفحه 50 آن را با قزلباشان يكي دانسته است كه كاملا اشتباه و نمايانگر بي اطلاعي نويسنده از قوم قزلباش و فرقه اسماعيليه مي باشد. قزلباش یک کتله قومی است، در حالي كه اسماعلیه یک فرقه مذهبی مي باشد. در پايان بحث اسماعيليه و قزلباشان نیز نوشته است كه «...دشمنان مردم ما بسيار تلاش كرده اند تا ميان اقوام ساكن مشكل آفريني (تفرقه اندازي) نمايند...» معلوم نيست نويسندگان از اين هشدارها و جمله ها آنهم در ذيل عناوين برخي اقوام چه منظوري را دنبال مي كنند؟

پنجم: عدم تفكيك ميان فرهنگ شهري و فرهنگ اقوام:

يك اشكال عمده در اين تحقيق اين است كه محققان، در داخل شهرها نيز به فرهنگ، رسم و رواج، عقايد و باورهاي خاص اقوام پرداخته اند، در حالي كه امروزه فرهنگ شهري و شهر نشيني مي تواند به صورت فرهنگ خاص، ويژه و مستقل به بررسي گرفته شود، كه بر تمامي اقوام ساكن در آن شهر صادق باشد. از اينرو در شهرها مطرح كردن بحث اقوام تا حدودي اشتباه آميز و غلط انداز است؛ زيرا در شهرها فرهنگ هاي مختلف طي دروه هاي طولاني برهمديگر تأثير گذاشته و فرهنگ مشترك و جديدي را خلق كرده است. همانطوري كه در كتاب اتنوگرافي اقوام افغانستان گفته است كه "نمايندگان تمام اقوام به شكل پراكنده زيست مي نمايند. حتا مي شود چنين خطاب كرد كه گويا زندگي شهري را انتخاب نموده اند و با عنعنات ديرينه قومي و محلي وداع گفته اند.(ص3)"

به همین دلیل در بسیاری موارد نویسنده با تنگنا مواجه شده است. از جمله در توضیح سرگرمی های مردم کابل نمی تواند آنها را به یکی از اقوام ساکن در اين شهر نسبت دهد، به ناچار به صورت کلی و زیر عنوان سایر اتنیک های مطرح درکابل و در آخر بحث ازبکها می آورد که : "سگ جنگی، خروس جنگی، کبک جنگی، کبوتر پرانی، کاغذ پرانی از تفریحات باشندگان کابل می باشند.(صص71-72"

بنابراين جا دارد كه بجاي بررسي عرف و عنعنات اقوام ساكن در كابل،‌كه اكنون در هم آميخته و شكل جديدي به خود گرفته است، عنوان كلي فرهنگ شهري مورد مطالعه قرار بگيرد و نه فرهنگ اقوام.

پيشينه تاريخي هزاره ها:

در كتاب اطلس اتنوگرافي اقوام ساكن در افغانستان در فصل ميدان وردك كه به قلم سر محقق سيد امين مجاهد نگاشته شده و توسط پوهنوال عصمت الله عثماني اديت و بازنگري شده است، از صفحات 648 تا 664 به صورت يكجانبه تلاش شده است تا اثبات كند كه هزاره ها از بقاياي لشكر مغول مي باشد و در اين قسمت نويسنده از تشبث به منابع و مأخذ معتبر و غير معتبر چيزي كم نگذاشته است؛ اما آنچه هر انسان بي طرف و منصف را به شك و ترديد مي اندازد، اين است كه در اين بخش به منابع معتبري كه پيشينه هزاره ها را به هزاران سال قبل مي رساند، هيچ استناد نشده است. در حالي كه در همين كتاب در صفحات "365 و 366 " نظريه «جي پي فرير» محقق فرانسوي را برجسته مي كند كه به نظر وي هزاره ها قبل از زمان سكندر كبير در افغانستان مي زيستند. اين نظريه بر اساس آثار مكتوب مورخ يوناني به نام «كونتوس كوريتوس» استوار مي باشد كه در باره خط سير سكندر به طرف افغانستان و شرح جنگ هاي آن نوشته شده است. نظر يه «فرير» توسط برخي محققان افغانستان چون عبدالحي حبيبي (1963م) مورد تأييد قرار گرفته است.

اين نويسنده پس از آن كه نظريه بومي بودن، مغولي بودن و مختلط بودن هزاره ها را مطرح مي كند، نتيجه مي گيرد كه هزاره ها:

" الف- يكي از قديمترين ساكنان افغانستان هستند.

ب- آميزه اي از نژاد ها و گروه هاي قومي مختلف هستند كه لشكريان چنگيز خان و امير تيمور فقط بخشي از آنها و نسبتا جديد به شمار مي ايند.

ج- ساختار قبيله اي و زباني هزاره ها تا حد زيادي از همه اين مردمان گوناگون تأثير پذير است. نياكان هزاره ها احتمالا ساكنان ترك آسياي مركزي و شرقي كه بيش از 2300 سال قبل از شمال و جنوب هندوكش به نواحي موسوم به هزاره جات كنوني مهاجرت كرده بودند، باز مي گردد. (ص 371)»

باز در صفحه 396 كتاب مي نويسد: «قوم هزاره مثل همه اقوام افغانستان صلح جو، صلح خواه و صلح دوست مي باشند، اين از اصيل ترين اقوام افغانستان بوده اينها عمدتا در مناطق مركزي افغانستان زندگي دارند.»

حال بحث اين نيست كه چرا برخي نويسندگان كتاب كوشيده اند تا هزاره ها را از بقاياي لشكريان مغول بدانند؛ بلكه اشكال در روش و شيوه هاي تحقيق و استفاده از منابع غیر معتبری است كه در اين كتاب از آنها استفاده شده است. محقق، تحقيق خود را با طرح پرسش خاص آغاز مي كند و با پاسخ به آن پايان مي دهد. محقق هيچگاه سعي نمي كند كه تا فرضيه خود را اثبات نمايد؛ بلكه مي خواهد آن را بيازمايد. وظيفه محقق اتنوگرافي توصيف كردن موضوع است و نه قضاوت و داوري كردن در باره آن. اما در كتاب مزبور اصرار شده تا فرضيه مغولي بودن هزاره ها را به هر طريقي كه شده به خوانندگان بقبولانند. اگر نه طرح نظريه مغولي بودن هزاره ها در صورتي كه منصفانه و غیر مغرضانه در كنار ساير نظريات به بررسی گرفته شود، هيچ اشكالي ندارد.

برخورد دوگانه با منابع و اقوام مورد تحقيق:

آن چه شك و ترديد ها را در مورد ايده هاي فاشيستي و شئونيستي برخي نويسندگان كتاب به يقين تبديل مي كند، اين است كه اين نويسندگان اولا؛ در برخورد با منابع مورد استفاده در تحقیق و ثانيا؛ در مواجهه با اقوام مورد تحقيق برخورد دوگانه و غرض آلود داشته اند. در اين مورد به ذكر يك مثال اكتفا مي كنيم:

كتاب اتنوگرافي اقوام غير پشتون در صفحه 644 در باره تاريخ ساكنان غير هزاره ميدان وردك به نقل از كتاب حيات افغاني مي نويسد: «مسكن اصلي باشنده هاي ولايت ميدان وردك، مناطق اطراف و اكناف كوه برمل سلسله كوه هاي سليمان شناخته شده كه از همين جا تمام قبيله وردك (كرلائي) تيت و پراكنده شده و در ولايت ميدان وردك حاليه مسكن گزين شده است.»

بعد در همين صفحه ادامه مي دهد كه: «عده وردك را «سيد» و از جمله اولاد سيد محمد گيسو دراز قلمداد نموده اند كه از اين جمله قبيله سرياني كه آن را ستورياني نيز ثبت نموده اند. گنده پور (تري)، مشواني، وردك و هني شجره نسب شان را به سيد محمد گيسو دراز مي رساند، كسي كه به سلسله يازدهم نسبي به حضرت امام حسين (ع) وصل مي گردد...»

نويسنده پس از انتساب گفته خود به مورخان، بدون اينكه از كسي ويا منبعي نام ببرد، با عصبانيت تمام مي نويسد كه «اين نظر از طرف عده مورخين و محققين معلوم نيست اين مورخين كي ها يند!! مورد انتقاد شديد قرار گرفته و حتا مردود دانسته شده است. از نظر آنها اين نظر افسانه اي بيش نيست. آنها مي گويند كه اين كار دشمنان است كه مي خواهند پشتونها را از هم جدا سازد. به نظر آنها اين يكي از نمونه هاي خورد دسايس استعمار بوده كه در كشور ما رواج يافته است. دشمنان قبل از اين باري پشتونها را از جمله بني اسراييل دانستند و اهداف شان از اين كار اين بود تا بگويد كه اگر مغل از اين خاك نيستند، پس پشتونها نيز از جاي ديگر آمده و مردم بومي اين حيطه نمي باشند.

استعمار به اين هم بسنده نشد، بلكه در بين خود پشتونها نيز در صدد ايجاد تفرقه و بدبيني برآمد و اين ها را مربوط نژاد مشواني، هني و بختيار را به نامهاي مختلف از قوم و نسب اصلي شان جدا ساخته و جعليات را به دست نشر نيز سپرده اند. به نظر عده اي از محققين بدون اين كه از اين عده نام برده شود چنين شايعات صرف بخاطر منحرف ساختن افكار، در بين مردم پخش شده است. در حالي كه قدامت تاريخي «وردك» به چندين صد سال قبل از تولد سيد محمدگيسو دراز مي رسد.(ص 646)» ] ببينيد در پاراگراف هاي فوق اين همه كلمات "عده اي" و "آنها" به كار رفته؛ اما نويسنده از مرجع شان نام نبرده و آنها را معلوم نكرده است و اين با اصول تحقيق همخواني ندارد.[

همين نويسنده وقتي در مورد هزاره ها مي رسد به تكرار به كتاب "حيات افغاني" استناد مي كند و به گونه اي مطالب آن را تأييد مي كند كه هزاره ها از اولاده چنگيز خان اند. اينجا كتاب "حيات افغاني" بهترين و موثق ترين منبع تحقيق به شمار مي رود و مورد تأييد قرار مي گيرد. ديگر نه افسانه است و نه كار دشمنان و نه از دسايس استعمار!! اين همان وضعيت يك بام و دو هوا را تداعي مي كند، و اعتبار نوشته تا حد زیر صفر تقليل مي يابد. برخي نويسندگان كتاب در عين حالي كه پيشينه تاريخي هزاره ها را به سربازان مغول ختم مي كنند، از لحاظ نژادي چنان آنها را شقه شقه مي كنند كه در نهايت نتيجه مي گيرند كه "اصطلاح هزاره حتا ملت و طايفه را نداشته، يك اصطلاح اجتماعي است كه از قرن چهارده به بعد مورد استعمال قرار گرفته است." ولي عين همين مسأله در مورد پشتون ها به نتيجه كاملا وارونه مي انجامد و از دسايس استعمار شمرده مي شود!!

آيا اين بيانگر ذهنيت چركين و مغز متعفن نويسندگان نيست كه به منظور تقسيم بندي مردم افغانستان به مردمان اصيل و غير اصيل، مالك و غير مالك، اكثريت و اقليت و درجه يك و درجه دو، به عناوين گوناگون دامن مي زنند؟

مسوولان آكادمي علوم در دفاعيه شان گفتند كه آري يكسري اشتباهات جزيي، لفظي و ساده در كتاب وجود دارد. در اينجا براي مزيد اطلاع خوانندگان تنها با استناد به همين پاراگراف هاي بالا نشان داده مي شود كه آيا اشكالات مو جود، ساده و لفظي است، يا توطيه اي است عميق و پيچيده؟!

در بحث هزاره هاي غزني و ميدان وردك ابتدا تلاش صورت گرفته، تا ثابت كنند كه هزاره ها از اولاده مغول اند و بعد در بحث پيشينه تاريخي اقوام پشتون ولايت ميدان وردك مي گويد:" كه مغولها ازاين خاك نيستند.(ص 646)" نتيجه قطعي اين مقدمه اين مي شود كه: هزاره ها از اين خاك نيستند!!

به اين صورت:

" هزاره ها از اولاده مغول اند."

" مغولها از اين خاك نيستند.ص 644"

پس: " هزاره ها از اين خاك نيستند."

آيا به نظر آكادمي علوم اين يك اشتباه لفظي است؟! حال فرض كنيد چند تا تاجيك، هزاره، ازبك و ساير اقوام با توسل به مدارك تاريخي سعي كنند، هركدام اصالت خودشان را ثابت كنند و ديگران را از خاك افغانستان ندانند، چه پيش مي آيد؟ آيا اين مخالفت صريح با قانون اساسي نيست؟ آيا اين استدلال ها به بهانه مستندات تاريخي با منافع ملي افغانستان در تعارض قرار نمي گيرد؟ اينجا موضوع دفاع از هزاره ها نيست. بلكه موضوع امنيت و ثبات افغانستان و وحدت و يكپارچگي اقوام تحت عنوان يك "ملت" مطرح مي باشد.

وقتي بحث و بررسي در مورد اقوام غير پشتون است، ذكر تاريخ پشتون ها و مقايسه آن با تاريخ جعلي، گزينشي و تحريف شده هزاره ها چه پيوندي با موضوع كتاب دارد؟ آيا اين عمل خروج از دايره تحقيق و فرار از چارچوب علمي آن نيست؟

استفاده از منابع غیر مؤثق وجعل وتحریف در منابع:

یکی از اصول و معیارهای تحقیق علاوه بر رعایت اصل بی طرفی و استفاده از منابع مورد اطمینان، حفظ امانت در نقل قول از منابع است.

به خاطر رعایت همین اصل، محققین نقل قول ها را در ميان گیومه( " ") می آورند تا امانتداري به وجه احسن مراعات شود.

در کتاب اتنوگرافی صفحه 664 به نقل از کتاب نژاد نامه افغان اثر ملا فیض محمد کاتب هزاره می نویسد: " سادات دیره اسماعیل خان بخصوص هزاره های بهسود( ولسوالی حصه اول بهسود و و لسوالی مرکز بهسود) ولایت میدان وردک، کرم، بنگش و تیراه شیعه بوده و دیگران از مصاحبت با بعضی سنی های متعصب از همه امور مذهبی خود بی خبراند."

این مطلب در اصل منبع این طور می باشد که: " سادات دیره اسماعیل خان، کرم، بنگش و تیراه شیعه بوده و بعضی از مصاحبت با سنی های متعصب سنی و برخی نه شیعه و نه سنی از امور مذهبی خود بی خبراند."

در مورد فوق درحالی که بحث برسر سادات مناطق سرحدی است وهیچ ارتباطی با هزاره ها ندارد، نویسنده تلاش کرده با جعل و تحریف د رنقل قول، آن را به هزاره هاي بهسود پیوند دهد. باید پرسیده شود که هزاره های بهسود چه ربطی به سادات و مناطق سرحدی پاکستان امروزی دارد؟

حال شما قضاوت کنید که تفاوت ساختاری و مفهومی اصل منبع با نقل قول تا کجاست؟ درصورتی که در ادبیات دری با گذاشتن یک نقطه فیل، قیل می شود، نويسنده محترم یک جمله را از طرف خود به اصل منبع اضافه كرده و یک جمله دیگر را از آن کم كرده است.!!

سوال این است که:

- بحث سادات آن طرف خط دیورند که اکنون جزو خاک پاکستان به شمار می رود، چه ارتباطی با هزاره ها و مردم بهسود دارد؟

- هزاره های بهسود به صورت ناشیانه در اصل متن افزوده شده است و تلاش گردیده تا گزاره های بعدی آن به هزاره های بهسود نسبت داده شود، چرا؟

- جعل و تحریف در نقل قول های مستقیم، ضمن این که نوشته را از اصالت واعتبار می اندازد؛ رذالت و پستی نویسنده و عقده ها و عصبیت های جاهلانه اورا نیز برملا می سازد.

همچنین به نقل از نژادنامه، هزاره ها "لجوج، کینه توز، زشت خو، دروغگو وبطاش دانسته شده است." دراین نقل قول چند اشکال به صورت عمده مطرح می باشد:

1- در اصل منبع به جای کلمه " دروغگو"،" درشت گو" آمده است و هر انسان کم سوادی می داند که درشت گو با دروغگو هم ازلحاظ مفهومی و هم به لحاظ ساختاری تفاوت اساسی دارد.

2- پیداکردن این عبارت از کتاب نژادنامه و انتخاب آگاهانه آن به عنوان صفات برجسته هزاره ها، بازهم نشأت یافته از ایده های جاهلانه و برتری خواهانه قومی نویسنده می باشد.

3- درحالی که اتنوگرافی بر تحقیقات میدانی استوار می باشد و تحقیق هم در سال 1387 انجام شده است و دسترسی به جامعه هزاره و بررسی خوی و خصلت آنان در مرکز وولایات کشور هم کار چندان مشکلی نیست. پس استناد کردن به کتابهای تاریخی چه ارزش علمی و تحقیقی خواهد داشت؟ با وجودی که امروز همه امکانات تحقیق در مورد بررسی ویژگی های شخصیتی هزاره ها موجود است؛ توسل جستن به منابع تاریخی چه توجیهی می تواند داشته باشد؟

4- صفات فوق با خصلت های اخلاقی هزاره ها که در جا جایی دیگر این کتاب از آنها نام برده شده در تضاد قرار دارد و و جود تناقض وتضاد در متن تحقیق، نشانه ناهماهنگی و بی سروسامانی تیم کاری و نظارتی آکادمی علوم و تزلزل فکری و پریشانی روحی نویسندگان آن است که ارزش علمی کتاب را از بین می برد.

تکرار مطالب جعلی درمورد پیشینه تاریخی هزاره ها:

بعضی از نویسندگان کتاب بسیار نگران اصالت تاریخی هزاره ها بوده اند و به این دلیل نهایت سعی خود را به کار برده تا اصالت تاریخی هزاره ها را انکار نمایند و به تعبیر خودشان ثابت کنند که هزاره ها از خاک افغانستان نیستند.

به این خاطر درجاهای مختلف و در صفحات گوناگون کتاب، یک مطلب بر ضد هزاره ها، بار بار تکرار شده است. از جمله می توان به تکرار یک مطلب در صفحات 585،655 و 664 اشاره کرد.

بیان مطالب نامرتبط و تفرقه افگنانه:

درصفحه 665 کتاب، زیر عنوان "طرز معیشت، سبک معماری و ساختمان منازل، نوشته شده است که: " هزاره ها اکثرا به شکل متفرق و پراکنده به سر می بردند، اما بعد از جدی سال 1358 که ببرک کارمل به قدرت رسید، عملا قدرت اجراییوی به دست سلطان کشتمند که مربوط جناح پرچم و از ملیت هزاره بود، متمرکز گردید." بعد می گوید: "در دوران جهاد که مردم هزاره مقیم در ایران هشت حزب سیاسی را تأسیس نموده بودند، در دشت برچی، قلعه شاده و تایمنی در ولایت کابل و ولایات هرات، قندهار، بلخ، بامیان، ارزگان، غور، میدان وردک بهسود وغیره ساحات به فعالیت پرداختند تا این که بعد از سقوط رژیم داکتر نجیب الله و اشغال کابل توسط مجاهدین هزاره ها نیز درقدرت سهیم شدند، ولی هرگز به سهم شان در قدرت قانع نبوده به بهانه به دست آوردن حقوق حقه شان بین آنها و سایر احزاب درگیری های شدیدی صورت گرفت..."

باتوجه به مطالب فوق چند پرسش مطرح می شود:

1- آیا روش و شیوه بیان مطالب در مورد طرز معیشت سایر اقوام ساکن در افغانستان نیز همین گونه بوده است؟ تاجایی که اینجانب در این کتاب مطالعه کرده، شیوه های نگارش و تحقیق و چگونگی پرداخت مطالب در مورد اقوام بسیار متفاوت بوده است. این موضوع، ناهماهنگی در متن تحقیقاتی و اهداف پنهانی نویسندگان را آشکارمی سازد.

2- در مطلب فوق دربرابر واژه " بهسود" علامت گذاشته شده تا خواننده را به پاورقی کتاب ارجاع دهد. در پاورقی به جنگ و مقاومت هزاره ها در برابر سپاه حبیب الله کلکانی اشاره شده است. من نفهمیدم که جنگ با سپاه حبیب الله چه پیوندی با طرز معیشت، سبک معماری و ساختمان منازل هزاره ها دارد. چه چیزی اصولا آوردن چنین پاورقی را در اینجا توجیه می کند؟

3- در مطلب بالا به وضوح هزاره ها به خاطر خواست مشارکت سیاسی اقوام در قدرت، مورد ملامت قرار گرفته و احقاق حقوق شان به عنوان یک "بهانه" برای جنگ با سایر احزاب و گروهها قلمداد شده است. این خود نوعی قضاوت وپیشداوری است که با اصول تحقیقات مردم نگارانه منافات دارد. نویسنده نمی داند که هزاره ها در دوونیم قرن اخیر نه تنها به صورت عامدانه و ظالمانه از تمامی حقوق انسانی و مدنی خود محروم شدند؛ که به طور سیستماتیک و برنامه ریزی شده براي حذف فزیکی هزاره ها تلاش های مداوم صورت گرفت. اجرای سیاست های قتل عام، نسل کشی، کوچ اجباری، غارت زمین واموال، وضع مالیات سنگین و اعمال انواع بی رحمی ها و چپاول گری ها، جعل و انکارهویت هزاره ها در تاریخ، درجهت حذف کامل این قوم صورت گرفت؛ به این دلیل احقاق حقوق برابراقوام در پرتوی اصل عدالت، آزادی و برادری، از آرمان ها وآرزوهای همیشگی هزاره ها به حساب می آید. پس از پیروزی مجاهدین بازهم حق هزاره ها در قدرت نادیده گرفته شد و به همین دلیل هزاره ها همواره در مورد احقاق حقوق شان با حکومت چانه زنی می کردند؛ اما هیچگاه خواهان جنگ وخونریزی در بین مردم افغانستان نبودند و خواسته های خود را از طریق فشارهای سیاسی و مذاکره و گفتگو با جوانب مختلف سیاسی تعقیب می کردند. هزاره ها هیچ وقت جنگ را به نفع خود نمی دانند؛ به این خاطرجدا از مسأله ملی اگر تنها منافع خود را هم در نظر داشته باشند، بازهم جنگ را راه حل نمی دانند.

امروز نیز هزاره ها احساس می کنند که به حقوق شان نرسیده اند وباور دارند كه تبعیض در سطوح مختلف براين قوم اعمال می شود؛ اما رسیدن به حقوق کامل شان را نه از راه مخالفت، خشونت، ستیز و يا به گفته نويسنده "بهانه گيري" براي جنگ، که از طریق همکاری باحکومت، حمایت از پروسه های ملی، مشارکت سیاسی و تقویت حس برادری و برابری در میان اقوام افغانستان دنبال می نمایند. به همین خاطر هزاره ها نسبت به مسایل تبعیض آمیز، تفرقه افگنانه و خصومت آفرین بسیار حساس می باشند و در برابر آن واکنش نشان می دهند، تا مبادا بار دیگر رشته های نيم بند اعتماد، وحدت و برادری اقوام افغانستان، در سایه توطیه های شوم دشمنان ازهم بگسلد و آرامش نسبی مردم براي چندمين بار برهم بخورد.

در این بخش اشکالات دیگری هم موجود است که به دلیل اختصار از پرداختن به آنها اجتناب می شود.

مشخصات فیزیکی هزاره ها:

درصفحات 666 و 667 سعی شده است تا مشخصات فیزیکی و و یژگی های جسمی هزاره ها توضیح داده شود. در این مورد پس ازآن که خصوصیات جمجمه را بیان می کند، به یک ضرب المثل عامیانه استناد می کند که می گوید: " هزاره، موی نداره" بعد نویسنده اضافه می کند که " البته در دوران جهاد تا امروز همه مردان بشمول هزاره ها ریش شان را نمی تراشند." این بحث از لحاظ تخنیکی چند مشکل دارد:

1- بحث بیان مشخصات جسمی انسان مربوط به اتنوگرافی نمی شود؛ بلکه به یکی از شاخه های علم بیولوژی و یا انسان شناسی جسمی مربوط می شود.

2- اول می گوید: هزاره موی نداره، بعد می گوید که در دوران جهاد تا امروز ریش شان را نمی تراشند. همین نکته بیانگرآن است که هزاره ها ریش دارند، اگرچه ممکن است مانند دیگران فراگیر، زبر، درشت و پرپشت نباشد.

3- خودتان گفته اید که هزاره ها به سید ها و ملاها بسیار احترام دارند. سید ها و ملاها از قدیم ریش تراشیدن را حرام می دانستند. بنابراین مردم هزاره پیش از دوران جهاد ریش شان را می گذاشتند. بازهم برخلاف گفته نویسنده كه هزاره ها تا امروز ريش شان را مي گذارند؛ ریش تراشیدن، خصوصا در میان نسل جدید هزاره، به یک امر عادی تبدیل شده است.

4- در پاراگراف پایین تر به نقل از مؤلف( پشتو قبیلو شجری او مینی) و او به نقل از یک هزاره بدون نام و نشان، درمورد مردم هزاره اصل و اعلا مطالبی کاملا خلاف واقع، ساختگی و دروغ آورده شده است. این نشان آن است که نویسنده برای کوبیدن و توهین کردن هزاره ها حتا استنادبه یک نفر نامعلوم و بدون نام و نشان را نیز از نظر دور نداشته است.

درصفحه 667 می نویسدکه : " تمام خانم های این قوم دارای رنگ سفید، چاق و روهای صاف مقبول دارند واما چشمان، ابرو وبینی شان همسان مردهای شان بوده و بدون سرتمام بدن شان خالی از موی می باشد."

حال سوال این است که منبع این تحقیق چیست وچرا از آن نام برده نشده است؟

دوم، آیا ویژگیهای جسمی سایر اقوام نیز با همین جزییات شرح داده شده است؟ اگرنه چرا؟

سوم، چه الزام و ضرورتی وجود داشت که نویسنده به این گونه مسایل مزخرف آنهم در مورد یکی از اقوام بپردازد؟
درحالی که این موضوعات مربوط بحث اتنوگرافی نمی شود.

دین ومذهب و باورهای عامیانه هزاره ها:

درصفحه 668 کتاب نوشته کرده است که " گرچه طورکلی هزاره ها شیعه مذهب و رافضی استواراند و در سابق با اهل سنت و جماعت چندان روابط خوبی نداشتند، اما هستند هزاره های که اهل تشیع نبوده، بلکه سنی اند."

دراینجا چگونگی آغاز جمله، آرزو و قصد پنهانی نویسنده را می رساند. اما به کار بردن کلمه " رافضی" به لحاظ مفهوم تاریخی یک تهمت بزرگ به اهل تشیع به حساب می آید.

کسب و کار و عادات مردم هزاره

درصفحه 670 به صورت ناشیانه و غیر محققانه زیر عنوان "کسب و کار و عادات مردم هزاره" مسأله منازعه کوچی ها و هزاره ها را به گونه جانبدارانه آورده است. اولا دعوای کوچی ها و مردم محل چه ارتباطی به بحث اتنوگرافی دارد؟ ثانیا نویسنده اصل بی طرفی را در این مورد و موارد مشابه از دست داده است. ثالثا به جای ارایه معلومات درست، به قضاوت و داوری پرداخته است که از حیطه صلاحیت او به طورقطع بیرون می باشد. وقيحانه تر از آنها این که در صفحه 675 ادعا کرده است: " باهر فرد بالغ قوم هزاره یک میل اسلحه ( تفنگ کلاشینکوف) موجود است"!! حال این که این سرمحقق محترم چنین معلومات دسته اول را از کجای شکم خود درمی آورد، معلوم نیست. چيزي كه تاهنوز از ديد نهادهاي امنيتي كاملا پنهان مانده است!!

درصفحه 523 کتاب در مورد موقعيت جغرافيايي ولسوالی واغظ ولایت غزنی می نویسد: " به طرف غرب آن دره ترگان و ککرک مربوط ولسوالی جاغوری است!!(ص523)" از این اشتباه فاحش تر درکجا پیدا خواهد شد. ولسوالي جاغوري چندين كيلومتر از دره ترگان و ككرك فاصله دارد و اين دره ها جزيي از ولسوالي جاغوري به شمار نمي آيد.

درباره موقعيت ولسوالی قره باغ ولایت غزنی نيز می گوید که شرق آن ولسوالی جاغوری است!! درصورتی که جاغوری به طرف غرب قره باغ واقع شده است و نه به طرف شرق آن.

خوانندگان گرامی! اینها مروری بسیارگذرایی بود بر بخش های كوچكي از کتاب "اطلس اتنوگرافی اقوام افغانستان" که به صورت اجمال مورد نقد قرارگرفت. نقد تفصیلی کتاب را با توجه به سطحي بودن و غيرعلمی بودن اثر، غیر مفید و ضیاع وقت می دانم. نمونه هاي بالا، براي اثبات اين موضوع كافي به نظر مي رسد. نوشتار خود را با این شعر ملک الشعرای بهار به پایان می رسانیم که:

"اقوام روزگار به اخلاق زنده اند

قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است"

 

نویسنده:  حفيظ الله زكی | روزنامه نگار در کابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:37  توسط صمیم طلایی  | 

شعر چیست؟


بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:


"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکتر
محمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.

"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛

"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.

بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.

5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.

6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند

7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.

10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.

11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:37  توسط صمیم طلایی  | 

عید آمد و ما خانهء خود را نتکاندیم
گردى نستردیم و غبارى نفشاندیم


دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلى او را ز در خانه براندیم


هر جا گذرى غلغلهء شادى و شور است
ما آتش اندوه به آبى ننشاندیم


آفاق پر از پیک و پیام است، ولى ما
پیکى ندواندیم و پیامى نرساندیم


احباب کهن را نه یکى نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکى بوسه ستاندیم


من دانم و غمگین دلت، اى خسته کبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپراندیم


صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جوئى نجهاندیم


مانندهء افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانهء بیهوده نخواندیم


از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم


طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانهء خود را نتکاندیم

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 12:17  توسط صمیم طلایی  | 

ناله

 


نرسد گوش کسی ناله و فریاد مرا
می رود در همه عالم همه شب داد مرا
هرگز از یاد من ای یار نرفتی ، هرگز
ای دریغ از تو که هرگز نکنی یاد مرا
در جهان خوب وبد و شادی و غم در گذر است
از غمت گشت فنا پایه و بنیاد مرا
بی کس و خسته و تنها و پریشان حالم
می برد نیمه شبی سوی خدا،باد مرا
برو ای یاد کهن یار و مرا تنها کن
یاد یاران قدیمی نکند شاد مرا
روزگاری است که در بند غمت در بندم
مرگ می آید و روزی کند آزاد مرا
من و پایان جدایی ز غمت نیست امید

عشق کوهی دگر از درد فرستاد مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:51  توسط صمیم طلایی  | 

غزل مرگ

 

زنده گی مثل غروبیست که دریا دارد

یا همانند شب درد که یلدا دارد

زنده گی مثل طنابیست که یک اعدامی

دو قدم آنطرف ایستاده، تماشا دارد

زنده گی مثل درختیست تبر خورده و خشک

کانتظار شدن پنجرهء وا دارد

زنده گی مثل نگاهان یتیمی ست، که اشک

دور آن حلقه زده، عشق تمنا دارد

زنده گی جادهء دوریست که هر روز زنی

از همه رهگذران نان تقاضا دارد

زنده گی غربت مردیست که دستانش نیست

زنده گی حسرت مردیست که یک پا دارد

پشت تاریکی اندوه که فردایش نیست

غزل مرگ خودش را کسی نجوا دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:57  توسط صمیم طلایی  | 

گل نیست ، ماه نیست ، دل ماست پارسی

غــوغـــای که ، تــرنـــم دریاست پارسی

از آفـتاب معجـــزه بــر دوش می کشــــند

رو بـر مـراد و روی به فـرداسـت پارسی

 از شام تا به کاشغــر از سند تا خجـــــــند

 آیـیــنه دار عــالــــم بــالاســــــــت پارسی

 تـاریـخ را ، وثیــــقه سبــز و شکـــــوه را

خــون مــن و کــلام مطــــلاســت پارسی

 روح بــزرگ وطبل خــراسانـــیان پــــاک

چتــر شــرف چــراغ مسیـحاســت پارسی

 تصویــر را ، مغــازلـه را و تـــرانـــه را

جغــرافیــــای معــــنوی مـــاســـت پارسی

 سرسخت در حماسه و همواره در ســرود

 پیدا بود از ایــن ، که چه زیبـاست پارسی

بانگ سپیده ، عــــرصهء بیدار باش مـرد

پیغمبر هنـــر ، سخــن راســـــــت پارسی

 ازقهار عاصی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 12:1  توسط صمیم طلایی  | 

این واژه ها

این واژه ها که سقط شدند از زبان من

نی در غم غزل نه به قصد قصیده اند

این واژه ها تبلور تنهایی من اند

یا چند تکه روح به آتش کشیده اند

بیهوده در هوا که دهن وا نمی کنند

این زخم های مست تنم را چریده اند

این کوچه شاهد است که این خانه قبر کیست

هاهای گریه های مرا شب شنیده اند...

امشب بیا و یک هوسانه درست کن!

رگ های من خمیر بریده بریده اند

(ازابراهم امینی)                 

                                            

                                                

                                                    

                                                        به شما خوبان

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:41  توسط صمیم طلایی  | 

صدای یک نسل بشر!

درود وسلام نثار ارواح شهیدان وادی غربت وبه خون خفته گان تاریخ ، که خون سرخ شان از دشت ها تفتیدۀ افغانستان تا وادی گرم وسوزندۀ تفتان ودره های تاریک ومرگبار ترکیه وسواحل اقیانوس های یونان واسترالیا وصدها سرزمین دیگررا رنگین کرده است ؛ وفریاد ضعیف ومظلومانۀ که ازحلقوم پاره پارۀ شان می خیزد گوش آسمان راکر کرده است اما هیچ انسانی را تکان نداده است ! کرباد گوش انسانانیکه شعار حقوق بشر را سرمیدهند اما فریاد جان سپردن مظلوم ترین مظلومان تاریخ بشریت را نمی شنوند، وکور باد چشمان آن بزرگ مردان جهان که خون سرخ غربت زده گان یک نسل بشریت را که سنگ سنگ دنیا ودشت ها واقیانوس های دنیا را رنگین کرده است نبیند ، شکسته باد قلب بشری که تکه گوشتهای عظیم ترین نسل خویش را دردهان گرگ های درنده و آویخته درسیم خار دارواستخوانهای شان را در دهان سگهاوشغالان بیابان ببیند اما احساس بشردوستی در وجود شان بیدار نباشد.

آری جزهزاره کیها میتوانند شدید ترین بی عدالتی بشر را تحمل کنند ؟ هزاره ایکه نقش دست شان در زره زرۀ صلصال وشمامه بزرگ ترین شاهکاری تاریخ بشریت است ! کدام خنجریست که حلقوم هزاره را نشکافته باشد ، کدام تفنگیست که بسوی هزاره آتش نداده باشد وکدام مرمی یست که سینۀ هزاره را نشکافته باشد و کدام درۀ یست که پیکر به خون خفتۀ هزاره را در هضم نکرده باشد ؟! آی بشر کجاست وجدان تان ، کجاست احساس تان ، کجاست همخونی تان مگر هزاره بشرنیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تف  برآنانیکه شعارعدالت انسانی رازمزمه می کنند وعمل نمی کنند! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:5  توسط صمیم طلایی  | 

پشت پرده !

     جمهوری به اصطلاح اسلامی افغانستان نیزاز جمله کشور هایست که برمبنای سه پایه یاسه قوه استواراست ، یکی از لازمه های این نظام در راستای دوام وقوام اش تعادل قدرت بین سه ستون یا قوه مختلف است ؛ اگر گاهی یکی از این قوه های سه گانه تضعیف وقدرت ها دریک بخش خاص تمرکزداده شود اسکلیت دولت برروی ستونهایا ستون تضعیف شده فروخواهد ریخت. دولت جمهوری ستبدادی افغانستان نیزدر دریای همین بحران غطه می خورد ؛ برای بیرون رفت از چنین منجلاب گاهی دست به شاخه ملل متحد می برد وگهی دست  به کفِ چون کمیسون به اصطلاح مستقل انتخابات می زند که یکی به نیروی باد میلرزد و دومی سبک و فاقد هرگونه نیرویست  که حتی ثباط اش راحفظ نمی تواند ، لحظه ای در روی آب وگاهی در فضا معلق دست وپامی زند اینکه چه عاملی درکشورما چنین بحرانی را به ارمغان آورده است بر همه گان مبرهن است که جزرئیس جمهور منتخب مردم  افغانستان کسی دیگری مرحون صداقت، شجاعت ، امانت ، حمایت و اعتماد مردم نیست او ست که در بدل از خود گذری ها ، باورها، .... مردم هدیه ای نثار جان مردم افغانستان می کند که دنیا را انگش حسرت در دهان کرده است؛ به به ، درود برچنین وجدان پاک وسلام براین گونه نفس مقدس که یک خورشید شعاع انسانیت از آن اوج می گیرد، فامیل وکلیه حلقات مختص به او را به آفتاب دیگری تبدیل کرده است ،  این ادعا را می توانیم از درخشش برادر رئیس کل در معضله کابل بانگ  و... ثابت کنیم!

      عاید را که جناب آقای رئیس جمهور استبدادی افغانستان ، از پشت در وازه های بسته وشیشه های دودی و... در این بحران می جوید ؛ این است که کرزی از روز اول تاکنون حمایت گر برادران ناراضی شان بوده است و می خواهد سایر شهر وندان مملکت را دسته دسته قربانی سازد تا رضایت برادر ران ناراضی اش را بدست آرد . چندی قبل ناتو قرار ملاقات را با طالبان مسلح گذاشته بود ؛ این موضوع در وازه امید را به سوی کرزی گشوده است لذا کرزی می خواهد فرصت بدست آمده را از دست ندهد وتا اندازه ممکن از این فرصت پیش آمده به سود برادران ناراضی اش استفاده نماید . طرح داد گاه ویژه را که مدتها قبل برای زمینه سازی ورود وابستگان خود ریخته بود امروز دوباره به راه انداخت ؛ تا دوقوه بزرگ دولت ( مجلس نماینده گان وقضاء افغانستان ) را درگیر سازد ، روحیه ملت افغانستان را تضعیف کرده ونا هماهنگی بزرگ را دربین سه قوه دولتی به وجود آورد ؛ تا اینکه برادران ناراضی خود به خود روحیه می گیرد ودر صحنه خوب می درخشند ، خوب انتهار می کنند ، خوب قتل می کنند، خوب آتش می زنند وخوب.... در این صورت جامعه جهانی برادران ناراضی را باور می کند ولازم می بیند که دروازه مذاکره را بر روی آنان باز بگذاردتا القاعده همدرمیز مزاکره با خارجی ها حضور داشته باشند وهم در لوی جرگه ( مجلس قوم پرستی)  جایگاه داشته باشد ودر رابطه به سرنوشت تربیتی، سیاسی، اجتماعی، دینی وعلمی کودکان افغانستان تصمیم بگیرند.  وحال خارجی ها در این بحران چی را جستجو می کنند ؟ خارجی ها در پی چربی وافغانستان ده غم جان کندن است ؛ همینکه طرح انتقال قدرت از نیروی ناتو به نیروی افغان ابلاغ شد در وجود خارجی ها سردی جای گرفت وترسیدند از خروج نابه هنگام شان از افغانستان لذا از یک طرف به پروسه اننتقال قدرت لبیک گفتند تا اعتماد مردم افغانستان سلب نشود واز طرف دیگربه تشدید بحران از طریق طالبان در ساحات پای تخت پرداختند تا منطقه را نا امن ساخته ،  مردم ودولت افغانستان ضرورت مبرم در تامین امنیت شان به وجود خارجی ها مخصوصن امریکایی ها احساس کند واز آنان خاستار ایجاد پایگاه های دایمی در افغانستان شوند . به هر صورتی که باشد همه سود خود را می برند اما آنکه متضرر میشود ملت افغانستان است .

 

                                                                 نظرندادی ؟   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 13:14  توسط صمیم طلایی  | 

به بهانه روز تولدم

     مثل همیشه مادرم زودتراز همه، فارغ از هیاهوی، نماز صبح را به حضور الهی ادا می کرد . روزی از روزها ، پیش از آنکه خطوط زرین خورشید آسمان پرستاره ای دهکده ای مان را در آغوش  بگیرد ، مادرم باعجله که اندامش از سراسیمه گی چون برگ می لرزید وخون در رگهایش خشکیده بود ، دروازه را محکم بست وانگشتانش را درمیان دستش فشار میداد ، با صدای بلند فریاد میزد : برخیزید، برخیزید ! همه جارا آتش گرفته ، برخیزید مکتب را آتش زده اند !  از هیاهوی مادر همه از خواب پرید ند وبا چشمان خواب آلود به طرف دروازه دویدند ، درنزدیکی لبه دروازه خروجی یکی به دیگری تصادم کردیم وهمه به زمین افتادند ، بالاخره باسختی تمام ازخانه بیرون رفتیم وچشمان همه را آتشی سرخ چون چشمان ودود سیاه چون دلهای آتش افروزان که از دروازه  وکلکین مکتبی که روبروی خانه ای مابود به سوی آسمان آبی که دنیای از ستاره های درخشان را در آغوش گرفته بود هجوم می برد ، گویا دود وآتش زمین را فتح کرده ومیل تسخیر آسمان را در دل دارد. این تنهاخاطره یست که ازدنیای قشنگ وکودکانه به یاد دارم .  آنگاهی که این خاطره در لوح خاطره طفلانه ام مسکن گرفت آرزوی های هزارن کودک دیگری چون من را در حلقوم آتش افگند.  پدرم که آدم بسیار خوبی بود شب وروزش را درراه گسترش علوم دینی سیاه وسفید میکرد. او اندیشه متفاوط تری نسبت به ملا های دیگر داشت ؛ یعنی از دین مبنی بر ضرورت جامعه وشرایط زنده گی اجتماعی تفسیر می کرد ، اما سخت گیر نبود . از اینکه  پدرم روی کرد خاص به دین داشت ، خواست چشم وگوشم را با کلام قرآنی باز واستعدادم را در پرتو تربیت اسلامی پرورش دهد ، لذا به نزدیک ترین مسجد منطقه ، به ملای مسجد معرفی ام کرد. شاید درحدود سه سال سنگ ریزه های راه مکتب ملایی را با گامهای کوچکم نرم می کردم وهمسفرخوبم قاعده بغدادی بود ، که آن را با دستمالی پیچیده ومحکم در کمرم می بستم ، تا من از او و قاعده بغدادی از من محافظت کند . روزها بدین منوال صبح وشام می گردید؛ بچه ها ، قاعده بغدادی، لنگی سفید ملای مسجد وهمه چیزبرمن تکراری بود .

    مدتهای مدید را به این شیوه سرکردم تا اینکه مکتب دیگری  را به حمایت داکتر سیما ثمر در نزدیکی خانه ای ما تعمیرکردند و آرزوی  فوت شده هزاران طفل را حیات دوباره بخشید ، شاید در حدود هفت صد طفل را درهمان روزهای آغازین این مکتب در آغوش گرفته بود . چهره تکراری ملای مسجد ، همسفریی بی آلایش با قاعده بغدادی ونقش یکصدو یازده در جبین ملا قریه روز به روز برمن سنگینی میکرد . روزی به بهانه ای رفتن به مسجد خانه را ترک گفتم واز چند قدمی خانه مسیرم را عوض کردم تا یک باربه صدای قلب ، علاقه ، میل وگرایشهای درونی ام راشنیده باشم ، راه مکتب (مکتب صنفی) را درپیش گرفتم ، خوشی در من موج میزد ، دو پای داشتم دوی دیگر را خوشی ام بر من هدیه کرد در یک چشم به هم زدن خود را در میان انبوهی از بچه ها یافتم ، بچه ها با لباس های رنگا رنگ محیط مکتب را پوشانیده بود ، هیاهوی و اشپلاق بچه ها زمین وآسمان را پرکرده بود ، به هریکی از بچه خیره می شدم برق شوق وخوشی از سیمایش می درخشید، و من انگشت حیرت در دهان و غرق در خوشی شاگردان مکتب بی اختیار قدم برمیداشتم ، ناگهان به مردی برخورد کردم که لباس خاکی برتن داشت ، جسه ای لاغر وقد متوسط ، موهای خرمایی رنگ نسبتاً دراز وکمی نامنظم و پیشانی اش را چین وچروک های خورد وریزه در هم پو شیده بود ، طوری معلوم می شد که این مرد ساعت ها زیر آفتاب سوزان پیاده روی می کند ؛ در همین لحظه یکی از بچه ها صدازد : اونه معلم اماد!    و او نگاهی به من انداخت و گفت : او،  بچه آغای طلایی  توام ده مکتب امدی؟    بیه شاباس بچه ره ما نام تو سیا نوم!    من بی اراده به دنبالش را افتادم تا به اداره مکتب رسیدیم ، مرا با مردی که پشت میزنشسته بود معرفی کرد وگفت : ای بچه آغای طلایی استندوآن مرد نامم را ثبت کتاب کرد ، این اولین روز جدای ام با دوست خشک دماغم ( قاعده بغدادی) بود وبرای همیشه از او خدا حافظی کردم.

    پدرم چون مرد دانا وآگاهی بود در این زمینه تشویقم کرد ، علاقه ام را معیار انتخابم قرارداد و در تعین راه سرنوشتم راهنمایی ام کرد تا اینکه باگذشت نه سال کامل رادر لیسه خدایداد با همان معلمین تغییر ناپذیرش پشت سر کردم ؛ اما خوش نودم با تمام وجودم ، لیسه خدای داد را باسنگ وچوبش ومعلمین قدیمی وجدیدش دوست دارم . آغاز سال دهم این صفحه به انتقال من وهم کلاسانم به لیسه استاد عبدالغفور سلطانی انجامید واز همان لیسه در سال 1385 به دامان دانشگاه هرات راه یافتم .

    روزبارانی وهوا اندکی سرد بود، رائس ساعت هشت قبل از ظهر، از هوتل نگین جاغوری که درقسمت شمال در وازه ملک شهر هرات موقعیت دارد ، به اتفاق دوستان دیگرم ( ریگشایی) را گرفته به استقامت باغ آزادی درخم وپیچ کوچه های شهر راه افتادیم؛ تادرمحل ثبت نام رسیدیم . محیط دانشکده ای تعلیم وتربیه را از محصیلین جدیدالشمول ، با رنگ های گوناگون ، زبان ولهجه های گوناگون پریافتم . بعد ازمدتها صبروانتظار به مردی  کالاسفید ، واسکت خاکی رنگ وجسامت خورد ولاغرکه کلاه سفید درسرداشت نزدیک شدم ظاهرن معلوم می شد که مسئوول ثبت نام محصیلین است، او که لبان باریک ونسبتن درازی داشت ، لبانش را جنباند وچیزی به من گفت ، من چیزی نفهمیدم  باز تکرارن لبانش را به چنبیدن دیدم وصدای غیر مشخص در گوشم پیچید که من بوی از آن نبردم خودرا به اونزدیک تر کردم تا بدانم چه می گویدوگفت: انی اینجوگاه نه استیدامرو نوبت ثبت نام بچه های هراته... ایشته اینجوگاه بی امدین...    اما مقررات چنین نبود هرمحصل که می آمد نوبتش بود هرات غیر هرات نداشت ! بهر حال اولین زهرتبعیض از یک استاد دانشگاه بود که درکام من وخلیلی از دانشجویان غیرهراتی انداخته شد.

    ثبت نام تمام شد ، صنف تشکیل شد ، رشته زبان وادبیات دری را انگیزه وعلاقه ام پسندید ، چهارسالم را با واژه های شیرین وتلمیحانه ای ادبیات دری که چون امواج متلاطم به خدا وگهی به مردم ودرد ومحرومیت مردم وگاهی هم در دامن عشق می افگند ام ... آری من بودم واشعار تازه به دوران رسیده ، من بودم وتاریخ ، من بودم و دین گرایی و من بودم ودرد مردم گاه یکسان وگاهی پاره ای خاص از مردم بیشتر مرا درخود می غلطاند وفشارم میداد ، مردم که هم تاریخ سازاند وهم از تاریخ اش محروم گردیده اند ؛ مردم که زمین وزمان برآنان ظلم رواداشتند و تا امروز شلّاق همه را برشانه هایش تحمل می کنند ، مردم که شش برابر دیگران به دولت مالیه دادند ، مردم که قتل عام شدند تا سنل شان از زمین قطع گردد ، مردم که به بهای شصت پول در بین اراکین دولت وقت خرید وفروش می شد و مردم که صاحبان اصلی خانه اند اما مهمانان ناخوانده اموالش را به غارت برده اند ومیل تصاحب خانه اش را دارند........... فقط افسوس می خوردم درد یک ملت درمن موج میزد ، سینه ام تنگی می کرد سرم به کفیدن می رسید ، رشته های اعصابم در جانم چون مار احساس می شد که در هر نفسم نیش بارانم می کند ... همه درد ها به چند قطره اشکی مبدل می گردید که در رخسارم می دوید... روز ها همین طور میگذشت . تاریخ خواندم فلسفه خواندم حقوق خواندم ، کتابهای دینی خواندم وادبیات که رشته تحصیلی ام بود ؛ از این شاخه به آن شاخه پریدم تا از دانشگاه در سال 1388 فراغت یافتم .

   یک سال است که در وزارت کار وامور اجتماعی تدریس میکنم ، بلی مدیران وکارمندان وزارت شاید غالبن ریش سفید اند همسن پدر اند که در چوکی شاگردی می بینم و مرا استاد می خوانند.   .... همه تلاشم بی هوده است زیرا با درختان  روبرو هستم ، درختانیکه به مراتب از نهال بزرگ است هیچ تغییر را در خود نمی پذیرند ؛ نمی شود کجی وخمی قامت شان را که دست آورد بزرگ تاریخ استبدای است به این ساده گی درمان کنم  ، در هرجهت تنهایم تنها تنها... به یک گل بهار نمی شود .

   بلی زنده گی ام با سوختاندن مکبت شروع شد ودر انتهار وانفجار و خشم وتبعیض بزرگ شدم وتا امروز رسیدم ودر انتهار وانفجار دنیارا بدرود خواهم گفت .....................

                              نظر یاد تان نره ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 8:53  توسط صمیم طلایی  | 

 
 
حضوردوباره دهشت وهشت در ولسوالی های ناهور ودایمرداد وبهسود...........
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:57  توسط صمیم طلایی  | 

بومی یان افغانستان کی هایند ؟

       ملت افغانستان ترکیب یافته از اقوام مختلفی است که در جریان تاریخ از همین مجراه آسیب های گونه گونه ای را متحمل شده است وزمامداران ، اصول وقواعد حکومتی شان را همواره مبتنی براتنوسنتریسم ؛ قوانین ومقررات شان را برمنای خاست ها وضروریت یک قوم  که رئس دولت از همان قوم وقبیله بود تعیین میکردند، و برای بقای قدرت خویش تمامی ارگانهای دولتی را با استخدام وابسته گان وخیشاوندان اش زینت میداده وتمام نیروها را به استقامت قوم غیرخودی شان سوق میدادند ، برای اینکه نیروی نظامی شان خوب بجنگد مسئله بومی بودن ومهاجر بودن راطرح کردند ، برای متیقین ساختن اذهان مردم تمامی متون تاریخی که تثبیت گرحقیقت تاریخی جامعه افغانستان بود از بین بردند ، متونی بی بنیاد را در  خور توجه مردم قرار دادند که خود به منفعت خود ساخته بودند. در این حالت دشمن همه قبیله ها قومی قرار می گرفت که از لحاظ اقتصادی و نیروی نظامی کمترین قدرت را دارابودند و آنهاهم جز اقوام هزاره ، ازبک وتاجک   قوم دیگری نیود ، دربین این اقوام ضعیف هزاره محروم ترین و شلاق خورده ترین بود.  این قوم را از سه جهت مختلف دشمن خواندند یکی خارجی ، دوم کافرومشریک معرفی کردند وسوم از لحاظ نژادی ، بذر دشمنی  را در ضمیر ناخود آگاه مردم دور از دانش وبینش پاشیدند که تا اموروز ثمر میدهد.  حال ببینیم هزاره کیست وحقیقت تاریخی شان چیست .   

     هزاره ها ازجمله  اقوام بزرگ و مهم افغانستان هستند که در حدود ۲۵ ٪  فی صد جمعیت افغانستان را تشکیل میدهند هزاره ها مردمی سختکوش اند و اکثرا در مناطق کوهستانی مرکز افغانستان موسوم به هزاره جات زندگی میکنند. بر خلاف ادعای بعضی از افراد کم دانش که گمان میکنند هزاره ها در همین چند قرن اخیر به افغانستان آمده اند ، هزاره ها در افغانستان تقریبا حضور بیشتراز 2500ساله قبل از میلاد دارند . «هزاره ها یکی از شاخه های نژاد آسیایی یعنی ترک ها میباشند که در قدیم از مجموع این اقوام به نام تورانیان یاد میشد. این اقوام در آسیای میانه و به صورت قبیله ای زندگی میکردند بعد از افزایش جمعیت و کمبود چراگاه و امکانات شروع به کوچ کردن به مناطق مختلف کردند . اقوامی که امروزه ترک‌تبار و ترک‌زبان نامیده می‌شوند در اراضی وسیعی در کشورهای آسیایی و اروپایی زندگی می‌کنند.از سمت شرق تا قسمتهایی از مغولستان و چین و از غرب تا قسمتهای از یوگسلاوی سابق و سیبری شمالی تا اطراف مسکو یعنی شهر قازان و از جنوب غربی تا مرزهای لبنان و قسمتهایی از قبرس در یک گسترهٔ جغرافیایی بسیار بزرگ پراکنده شدند. ترک‌تبارها و ترک‌زبان‌ها در کشورهایی همچون مغولستان، چین، روسیه، قرقیزستان، قزاقستان، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان، ایران، آذربایجان، عراق، ترکیه، قبرس، یونان، بلغارستان، یوگسلاوی سابق (مقدونیه، بوسنی، کوزوو، کرواسی) رومانی، مجارستان، فنلاند، اکراین، یونان و مولداوی سکونت دارند. که این نشان از مهاجرت های وسیع آنان در قدیم میباشد و صد البته اقوامی از آنان به داخل افغانستان وارد شده و بنام هزاره معروف گشته است.»    گمان میرود همجواری با دولت پارسی ایران به مرور زمان زبان هزاره ها را دچار تغییر کرده و به  فارسی دری برگردانیده شده است. اما همواره تعداد بسیار زیاد واژگان تورکی در لهجه هزاره گی موجود است و همچنین هزاره ها در قدیم در شهرهایی همچون بامیان و کابل ، غزنی وقسمت های از قندهاردارای یک تعداد حکومت های باشکوه بوده اند و آثار آن موجود است، از آن جمله می توان به این مدنیت انگشت نهاد : به گفته عبدالحی حبیبی در مجله افغانستان ، شماره پنجم: « در گذشته های دور مدنیتی در نواحی قندهار تاهلمند وغزنی وجود داشته ، تاریخ از آن هوزاله نام برده است  ، هوزاله از لحاظ آواشناسی شکل تغییر یافته هزاره است ، چنین می نماید که این مدنیت از همین مردم بوده است وبه نام خود شان موسوم بوده است ، بعد ها نام همین مدنیت (هوزاله) را به اراکوزیا تبدیل کردند.»  پس این خود یک حقیقت عینی است که حبیبی اشاره کرده است ؛ زیرا آبادی های تاریخی شهر قندهار امروز نیز گواهی برآن است ؛ مانند: چهل ستون ، اگر مردم کنونی قندهارخالق آن می بود الزاماً آن را  "حئلویخت ستون" می نامیدند پس معلوم می شود که پیش از اینها مردمان دیگری در آنجا زنده گی می کرده اند . گذشته از این غار "توارا بورا" که پناه گاه توروریزم شد بود ، قدامت تاریخی آن به کسی معلوم نیست . در حقیقت نام آن غار " توره بوره " است که کاملاً یک نام هزاره گی است : توره ، در لهجه هزاره گی " سخن" و " بوره " به معنی " رفتن ، گذشتن وعبور کردن است . حال اگر سازنده این غار ها کسی جز هزاره هامی بود آیا نام آن را نام هزاره گی انتخاب می کرد؟  برعلاوه نام غار توره بوره  ، این غارها در زمان فرهنگ غار نشینی به وجود آمده است ، بعداز مدتی که مردم فرهنگ خانه سازی را آموختند خانه ساختند دقیقاً شکل ونوع خانه های مردم هزاره مطابقت داشت به ساختمان همان غارها که از یک قسمت یک خانه سوراخی می گذاشتند به خانه همسایه و همسایه به خانه همسایه دیگر به همین ترتیب تمام همسایه ها باهم دیگر وصل می شدند که این سوراخ یا دریچه را " توره بوره " می گفتند و نوع ساختن غارها نیز همین گونه است . پس شما قضاوت کنید ساختن غارهای "توره بوره" کار کیست ؟  بت های بامیان حیقیقت دیگراست که پرده از روی بومی بودن هزاره های برمی افگند . کثیری از ناآگاهان را گمان براین است که هزاره ها ا ز بقایای لشکریان چنگیز اند درحالیکه چنگیز بعداز ظهور اسلام در کشور ما حمله کرد وبت های بامین شهادت می دهد که سالها قبل از اسلام ساخته شده  است ، درحدود سالهای که بودا در هند اصلاحاتی را برآئین ویدایی ایجاد می کرد ومردم هند شخص بودا را پیامبر و راهنمای واقعی شان می پنداشتند ، بعد ازمرگ بودا درهند مردم مجسمه او را می ساختند واز طریق او به خدای حقیقی ارتباط حاصل می کردند ؛ این طرز عقیده درسرزمین  ما نیز راه یافته بود ومردم هزاره به نام بودا در بامیان مجسمه ای راساختند ، چون قیافه وهیکل بودا را ندیده بودند به شکل وقیافه خود شان اعمار کردند ، وهمین مجسمه ها در بامیان سالها خیلی از مردمان هند و چین وسایر کشور هارا به دور خود می چر خانید . پس بنابراین معلوم می شود قدامت تاریخی بت های بامیان به قرنها پیش از اسلام برمی گردد زیرا بعد ازظهور اسلام بتی در کار نبود ، اسلام به اندازه ای درخشش وتابنده گی دارد که در پرتو آن راه رسیدن به خدای حقیقی را دریابیم و از طرف دیگر تهاجم چنگیز درکشور ما خود هزاره هارا متضرر ساخته است و هزاره ها در مقابل آنان قد علم کردند و کشته دادند ، شهربامیان وشهر غلغله بدست لشکریان چنگیز ویران شد . آیامنطیق بیولوژی باور میکند که هزاره ها از بقایای لشکر چنگیز باشد ، چنگیز که فاملی لشکر کشی نکرده بود لشکر اورا جوانان قوی ، شجاع و پهلوانان جنگی تشکیل میداد ؛ اگرعساکر او در کشور ماباقی می ماند پس باید با دختران آریایی نژاد ازدواج می کرد ، دونوع ژن با تمام خصوصیت های مختلف، نسلی را به وجود می آورد که نه دارای بینی خورد وچشمان تنگ چنگیزی ونه دارای بینی بلند وچشمان گشاده آریایی پشتون یا تاجک ویا هم دارای خصوصیت  جدا گانه از این دو می بود . حال می بینیم که چندین قرن از چنگیز میگذرد وتاهنوز نژاد هزاره به همان سچه گی اولی خود باقیست. دیدید که این گمان که " هزاره هارا به چنگیز نسبت می دهند " کاملاً غلط است که علم ومنطیق بیولوژی ونظامی هم  قبول نمی کند.  

    موضوع دیگریکه بیشتر به شکل سوال در ذهن هر افغان جوش می زند این است که چرا هزاره ها عموماً ً در داخل کوه پایه ها زنده گی می کنندو آن هم درنقاط مرکزی. پاسخ واقعی این سوال خود نوعی پرده برداری از رخ یک حقیقت تاریخی است وآن اینکه : آنگاهی که آریایی ها 500 سال پیش از میلاد مسیح از آن طرف دریای آمو ازراه ( آریانا ویجه) به شکل گروهی ونوع زنده گی دام داری وارد سرزمین ما گردیدند ، بسوی دامنه های پامیر علف چر هارا دنبال می کردندوبه پیش می رفتند تااینکه تدریجاً به تمام نواحی حاصل خیز مسلط گردیدند ومردمان اصلی این سرزمین را که همانا هزاره هابودند به عقب رادند ، هزاره هانیز از مقاومت کمی برخوردار بودند فرار را بر قرار ترجه دادند ، کشت ، زراعت، تمدن خود را رها نموده در داخل کوه پایه ها سرازیر شدند . حال نکته جالب اینجاست  که اگرهزاره هابعد تر از دیگران می آمدند لزوماً باید درحاشیه افغانستان زنده گی می کردند زیرا منطیق سیاست حکم می کند ، اگرمهاجمی به سرزمینی تهاجم کند اگر قدرت مند باشد تمام نقاط خوب وحاصل خیز را متصرف میشود، صاحبان اصلی راعقب میراند واگر ضعیف باشد پیش رفت ندارد ودر حاشیه باقی مانده ویاهم برگشت می کنند ؛ . برهمه گان معلوم است که هزاره ها ضعیف بوده است ، بنابراین باید اگرمهاجم می بودند باید یادر افغانستان نمی بود ویا در حاشیه های جغرافیایی این کشور می بودند پس حالاکه واقعیت عکس این است ثابت می شود که اقوام غیرهزاره مهاجم اند ، از نقاط مختلف پیش آمدند هزاره ها را در داخل کوه پایه ها رانده اند، درواقع مردم اصیل هزاره یند . به امید آنکه تمامی ملت ما روزی این حقیقت را دریابند وبه آن بار نمایند ، وهمیشه یک ملت حقیقت بین وحقیقت نگر باشند. باز هم تکرارمی کنم هدف نگارنده ایجاد تفرقه بین ملت افغانستان نیست بلکه بیان حقیقت تلخ است که هزاران قرن یک قطعه ای از پیکرملت ما درعمق آن زنده گی کرده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:46  توسط صمیم طلایی  | 

      با ابراز درود وعرض سلام به حضور شما خواننده عزیز وجهان سپاس وارج گزاری دارم از شما خوبان که گاهی از این وبلاگ سرمی زنید وبانظریات تان مرا روحیه تازه می بخشید. به حرحال این بار می خواهم مطلبی را پیش کش نمایم که گویای واقعیت تاریخی کشور ما( افغانستان) باشد یعنی بهاین سوال " بومیان افغانستان کی هایند؟ " پاسخ ارائه میکنم ؛ البته نظریات شما باعث سلامتی یک موضوع تاریخی خواهد بود پس ، مطلب راخوانده و نظر دهید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 14:58  توسط صمیم طلایی  | 

بحران افغانستان در چیست ؟ آیاکرزی حامی بحران هاست یاخارجی ها بحران آفرین اند یا اینکه نه ریشه های معضلات در چشمه مردم افغانستان آب می خورد راه حل در چیست ؟  نظر دهید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:53  توسط صمیم طلایی  | 

بازگردید !

تقدیم به تمام افغانهای مهاجر بویژه برادرانم   نورطلایی ومحمد هاشم طلایی.

 

های پرستوهای دور افتاده ازآغوش گرم آشیانه

بازگردید !

بی شما پایز وفروردین،

موسفیدی زمستان

وکاکل سبز شقایق

برمن وبرخاک کورستان اجدادم

فصل بی تفکیک خواهد ماند.

بی حضورتان

برلبان تشنهء گلدان

قطره ای باران نخواهد ریخت

بی حضور تان

طفل تو، طفل همسایه طفل میهن

تکه نانی را به آرامی به دستانش نخواهد برد

بی حضورتان

خاک اجدادی مان را باد خواهد برد

باز گردید

عشق من آغوش من

تا هنوزهم گرم گرم گرم

ونقش پای تان در کوچه های قلب من باقیست

باز گردید

تادر آویزیم در آغوش هم

وباز سازیم این میهن مخروبه مان را

بازگردید.......!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:35  توسط صمیم طلایی  | 

اسلام یا سکولاریسم ؟

        پیش از همه ابراز درود وسلام دارم خدمت برادرم آقای محمد اکبری و در پاسخ سوال شان باید چنین عرض نمایم که : در کشور های اسلامی مثل ایران ، کشور های عربی و یا گشور خود ما افغانستان نظام سکولاریسم هرگز نمی تواندپاسخگوی نیاز ها و در مان مشکلات دینی وسیاسی مردم باشد ؛ زیرا نظام سکولاریسم محصول ودست پرورده دنیای غرب است که آنها با توجه به شرایط و مشخصه ها وضروریت های سیاسی واجتماعی مردم شان پدید آورده اند .  برهمه گان واضح است که سلسله مراتب نزول ادیان برمبنای ضروریات بشر همان عصر وضرفیت همان مردم صورت پذیرفته است که موضوع سلسله مراتب ادیان از لحاظ کاملیت مراعات شده است ، اولین دین الهی حامل احکام واصول بسیارمبتدی مطابق به ضرفیت بشر همان عصربوده است و به هر اندازه به استقامت آخرین  دین نزدیک شویم به همان اندازه قوانین و ضوابط واصول زنده گی سیاسی واجتماعی را کامل تر می یابیم .  پس براین اساس دین مسیحیت از نگاه ردیف نزول قبل تر از دین اسلام قرار می گیرد، خداوند به صورت کامل احکام را در آن بیان نکرده است که فرا تر از ضرفیت بشر واقع می گردید و اسلام آخرین دین الهی است که خداوند تمای احکام وفرامینش را درآن برای هدایت بشر باز گو کرده است که هیج کونه نقض وعیتی در آن وجود ندارد وتمامی میدان های زنده گی سیاسی واجتماعی بشررا احتوامی کند لذاست که مسیحیت در امور زنده گی سیاسی اجتماعی شان از روزنه دینی به مشکل روبرو می شوند ، چون از یک طرف دین شان کامل نیست وازطرف دیگر متون اصلی دین مسیح درجریان تاریخ درمعرض تحریف قرار گرفته است ؛ اما دین اسلام کامل ترین ادیان است زیرا آخرین دین الهی است پس مسلمانان به نظام سکولاریسمی ضرورت ندارند ، تمامی قوانین ، احکام  و اصول در رابطه به تمامی ابعاد زنده گی سیاسی اجتماعی بشر در دین اسلام موجود است ، نظام سکولاریسم درکشور های اسلامی ، لکه ای است که برجبین دین کامل اسلام می بندیم . اگردین مسیح کامل می بود پس چرا خداوند ادیان دیگر را پدید آورد واگر اسلام کامل نیست پس چرا دین دیگر ازطرف خواوند پدید نمی آید ؟

        آهنگ دیگری راکه سکولاریسم ها زمزمه می کند این است که قلمرو دين، بيان حدود وظايف آدمى، در ارتباط با خداست و بيان مقررات مربوط به اداره جامعه، از حوزه دين خارج است، لذا تلاش براى تدوين مجموعه اى از نظام هاى اجتماعى درچارچوب مبانى دينى، كارى بيهوده است و براى اداره جامعه، چاره اى جز مراجعه به عقل انسانى و فهم بشرى نيست. اين اشخاص، اشتباه اولشان اين است كه مسايل زندگى را مجرّد فرض مى كنند. نخير، زندگى يك واحد، و همه شؤونش توأم با يكديگر است، صلاح و فساد هر يك از شؤون زندگى، در ساير شؤون مؤثر است. ممكن نيست اجتماعى، مثلاً فرهنگ و سياست، يا قضاوت يا اخلاق و تربيت و اقتصادش فاسد باشد، امّا دينش درست باشد و بالعكس. پس بنابه آنچه گفته آمدیم به جای روی گیری از نظام سیاسی اسلامی وکاووش راه حل در نظام های مخرب دیگر بار دیگر روی اوریم به متون اسلامی ودر وازه تفسیر را باز بگذاریم تا نیاز مندی های سیاسی واجتماعی را از راه دین پاسخ بگویم زیراعقلانی از آن است که ما فکر می کنیم چون خالق ما داناتر از همه ماست .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:35  توسط صمیم طلایی  | 

آیااسلام دین خشونت است؟

         به ګفتهٔ جنرال دیویدپتریوس که چندی قبل دریکی ازبیانیه های شان ګفته بود :خشونت ودهشت یکی ازویژه گی های فرهنگ اسلامی است . حال  سوال اینجاست آیا حقیقتاٌ اسلام دین خشونت است ، یا اینکه نه دیگران اند که دربین ممالک اسلامی خشونت ایجادمی کنند، یا اینکه  اسلام در زاد خود ندارد عیبی هرعبی هست درمسلمانی ماست ؟

        برای وضوح موضوع بایستی به واقعیت های عینی قضایای سیاسی افغانستان وسایر ممالک اسلامی توجه نمایم تا از یک طرف انگشتی برچشم پتریوس فرکرده باشیم واز سوی دیگر مسلمان نماهای که ناخود آگاهانه و جاهلانه تیشه به ریشه‍‍ اسلام می زنند متوجه عملش کرده باشیم .

       خواننده گرامی ، میخواهم شمابا توجه به واقعیت های عینی کشورهای اسلامی و مداخلات سیاسی ممالک غیر اسلامی قضاوت کنید. بحرانهای جاری درافغانستان که مردم افغانستان را علیه مردم افغانستان به سنگر کشیده اند . آیا واقعاٌکارخود افغانهاست یا اینکه کارهمین نیروهای بشردوستانِ انسان ستیزاست که می خواهند دریای ممالک اسلامی را گل آلود ساخته وماهی بګیرند . به تمامی ملت افغانستان روشن است که طالبان را همین (به ظاهر دوستان ودر باطن دشمنان بین المللی ما  ) به صورت پنهانی تقویت مالی وتجهیزات جنګی میکنند تا منطقه را ناامن  ساخته وافغانستان نیازمندی خودرا به نیروهای ناتو همواره اعلام نماید  وخواستار ایجاد پایګاه های دایمی نیروهای امریکادر افغانستان شوند که این خود هدف واقعی امریکادر افغانستان است یعنی امریکا میخواهد پایگاه دایمی درافغانستان داشته باشد که هم از معادین وذخایر زیر زمینی افغانستان سود برد وهم در درون ممالک اسلامی راه داشته باشد ومسلمانان راسربه سر کوبیده زمینه را طوری تغییر دهد که از معادین نفتی کشورهای نفت خیز استفاده نماید. موضوع دیګر اینکه فلسطین چندین سال است که درخاک وخون می غلتداین هم برهمه ګان واضح است که اسرا‌ ‍ئیل با تجهیزات و فرمان امریکا بر فلسطین می تازد و سالهاست که خون و وهشت و دهشت در فلسطین جریان دارد . بازهم امروز ناهنجاری های که بین ممرالقضافی ومردم ایجاد شده بود ، امریکا ست که مخالفین ممرالقضافی رامسلح می کند وزمینهٔ  قتل وکشتار را فراهم می سازد . حال باتوجه به موضوعات که ګفته آمدیم و موضوعات که نگفته باقی ماند آیا کی هایند که خشونت را پیشهٔ خود کرده اند ؟ ؟؟ کی ها یند که بین افغانستان وپاکستان آتش افروزی می کنند ودر پشت پرده حامی خشونت اند ......!

       نکته دیگریکه می خواهم توجه شمارابه آن جلب کنم این است که آیا از ظهور اسلام تاکنون کسی دیده یا شنیده است که مسلمانان یکی از کتابهای ادیان دیگر را به آتش کشیده باشد ویا احانت کرده باشد ؟  هرگزچنین نکرده اند ونخواهند کرد زیرا اسلام دین وحدت ، همدلی، اخوت ، برادری ، برابری، وصمیمت است ود ین تمدن وترقی است مگرتمدن را شما غیرمسلمانان از اسلام نیاموختید ؟ مګرتاهنوز دست ساخته های اسلامی درممالک تان نماد این واقعیت نیست ؟ و... برعکس این حیقیقت ها ماشاهد چندمین بار هستیم که توسط شما غیر مسلمانان قرآن کریم سوزانده می شود که با چنین عمل تان نه تنها به اسلام خشونت می ورزید که بردین خودتان نیزخشونت می کنید زیرا قرآن کتابیست که دین شمارا نیزتایید می کند ودرصفحه صفحه قرآن از پیامبران تان به نیکی سخن رفته است ومایهٔ پند واندرز بشریت قرار گرفته است ، پس چرا؟؟؟؟؟؟؟

       نکتهٔ را که دوستان به اصطلاح مسلمان ما بدانند : اینکه چرا دین را به مسخره میگیرید ؟ چرا دین را آله دست می سازید ؟ چرا دین رابه قهقرامی برید؟ چراعبای دین رابرعکس می پوشید؟ چرا روزنه های دین رابسته می کنید ؟  چرا دین رابرمنای ضرورت عصرکنونی تفسیرنمی کنید ؟ مگرباورندارید که  قرآن از لحاظ درون به درون بودن معانی ومفاهمش جاویدانه است ؟ چرا پوشهٔ دین را گرفته ومحتوای آن را رها می کنید ؟ وچرا از دین وهشت ودهشت می سازید ؟ چرا ؟چرا؟ چرا؟؟؟؟     چرا فکرمیکنید که به هر اندازه زنده گی ما به قرون اولیه شباهت داشت به همان اندازه مسلمان تریم مگراسلام دین نظافت وپاکی نیست دین نظم وانظباط نیست ودین تمدن نیست؟ چرا دین را به ریش ودستار ولباس محدود می کنید؟ وصدها چرا های دیگریست که به عمل کرد خود ما بسته گی دارد نه در دین وشریعت دینی ما.  پس بیایید هرعمل زشت وناروای را اگرانجام دادیم که هم دین مردود میکند وهم عقل ومنطیق آن رانفی میکند توجیه دینی ندهیم ، خشونت را دینی نسازیم ، برداشت امروزی ما از دین برداشتی باشد که پاسخ کوی تمام نیاز مندی های عصر امروزی باشد ، به گفته های دین عمل کنیم به انسانها احترام بګزاریم وریختاندن خون ناحق یک انسان را حرام پنداریم  وهیجگاه عملی را مرتکب نشویم که علیه منافع اسلامی وملی ما باشد ، اجازه ندهیم دیگران ازناآگاهی ما سؤاستفاده نمایند  خویش تن را با تجهیزات دانش وبینش مجهزسازیم همان گونه که اسلام فرموده است ( برابرنیست آنان که می دانند با آنان که نمی دانند) یا کسب دانش برمرد وزن مسلمان واجب است ، براین اساس به آتش کشیدن مکتب ها واز بین بردن شاگردان مکتب ومعلمین را حرام بشماریم چون دین ما حرام گردانیده است ، تا روزی را شاهد باشیم که دهان (پتریوس) وامثال آن را گِل کرده باشیم . اگر غیرمسلمانی از روی نادانی یک قرآن راسوختاند و ما با تظاهرات خصمانه خود ده قرآن دیگر رانسوزانیم طوریکه در قندهار کردیم آیا دفاع از قرآن این گونه است؟   آیا همین قبیل اعمال زشت برخی ازمسلمان نماهاعزت وحرمت اسلام ومسلمانان راستین رادر دنیای غیراسلامی لکه دارنمی سازد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:33  توسط صمیم طلایی  | 

سلام بابه جان !

   آنگاه که ابرهای سیاه وسنگینی بر فراز آسمان آبی وبی آلایش کشور ما سایه افگنده بود وزمین را تاریکی مرگ باری در آ غوش گرفته بود ، آتش خشم ونفرت از هر سوزبانه می کشید . زمین وزمان دهان باز کرده بود ومردم را دسته دسته می بلعید ! مردی از تبار سبزنه پوشان که با تمام وجودش صلح و عدالت فریاد می کشید از دورن توده های محروم و شلاق خوردۀ تاریخ قدراست کرده مردم را به عدالت خواهی و جهل ستیزی فرا می خواند ، خورشید گونه طلوع وخورشید گونه به غروب پیوست.

   آری سلامی می کنم از صمیم قلب٬ قلبی که آکنده از عشق تو است پدر جان می خواهم از تو بگویم. از توی که هرگزندیدمت٬ می خواهم از تو بنویسم از تویی که نشناختمت. از تویی که مانند پرستوی عاشق در بهاری دل انگیز که همه چیز سر از خاک در می آوردند از میان ما کوچ کردی و سر به افلاک کشیدی پدر جان از من دل گیر نشو که چرا نمی شناسمت٬ من کجا و خورشید کجا؟ برای تفسیر تو باید عشق را حس کرد٬ باید عشق را شناخت آخر پدر جان از شما کم گفته اند٬ کم نوشته اند دوست دارم فریاد کنم و به همه بگویم٬ ای آدمها، ای دلسوختها٬ ای دردکشیدها٬ ای قلم به دستان٬ از بابه ی عزیزم بنویسید. از او که دور از جمع شما زندگی برایش ارزشی نداشت. از او که تمام سختی ها و٬مشقتها را به جان خرید ،سخترین شکنجه ها را تحمل کرد و تا آخر خط با شما بود در حالی که می توانست بهترینها را داشته باشد از او که افتخار می کرد تا خونش در جمع شما ریخته شود. از او که یک شبه راه صد ساله را پیمود پدر جان غبار دل تنگی تو قلبم را پوشانده. از طرفی افسوس می خورم که در میان ما نیستی٬ و از طرفی خوشحالم که نیستی تا ببینی که دوشمنان دوست نما چه ها که نمی کنند و یا چگونه در مقابل ایثار و فداکاریت علامت سؤالی گذاشته اند.نیستی تا ببینی که چگونه بعضی از مدعیان تو را تنها به یک امر نمادین خلاصه کرده و هدفی که تو خون سرخت را به پایش ریختی را با قلم سرخ شعارهای تزینی دیوار خیابانها کرده اند پدر جان هم نسلانت نه تنها تو را که درخت عدالت را با خون خود آبیاری کردی٬ تا مردمت زیر سایه اش زندگی کنند را به عنوان اسطوره به دنیا نشناسانده اند٬بلکه آنها حتی نتوانسته اند تو را به درستی به من و هم سالانم معرفی کنند باز باید فریاد کرد که ای آدمها! بیائید قلمهایتان را با مرکب سرخ عشق پر کنید و حماسه های مزاری را به تصویر بکشید. بیائید به این نسل و نسلهای آینده نشان دهید که پیرو مزاری بودن یعنی چه؟ بیایید مرهمی باشیم برای زخمهای بی عدالتی٬ بیایید برای شناساندن او و آرمان او کاری کنیم. آیا این انتظار زیادی است ؟ ای پدر نازنین ام٬ ای پدر دوستداشتنی ام ٬ هر چند که دیگر نیستی. اما قهرمان این داستان باقی می مانی و این داستان را آنقدر خواهم خواند تا شخصیت داستان را بشناسم و بعد آنقدر خط به خط داستان را فریاد خواهم کرد تا نامت را در ذهن همگان حک کنم. نامی که نماد ایمان٬ صداقت و صفاست نامی که توانست برای میلیونها انسان هویت آفریند٬ نامی که رفت٬ نه برای اینکه نامش بماند رفت تا مردمش بماند و امروز ما مانده ایم مدیون به تو ، برای میثاق باتو واهداف والاوبشر دوستی ات در داخل وخارج در بستر نیلین میهنم ودر غریبستان دور از زمزمه های پرنده گان در آسمان ابی کشورم گیرد همایی می کنیم .........

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:6  توسط صمیم طلایی  | 

عاشورا!

 

       کابل این بار شکوه عظیم تر عاشورای حسینی را با آغوش گرم و همگرائی اش  میزبانی کرد. کوچه کوچه کابل آرام و سوگندانه دوست داران و عاشقان حسین را بدرقه میکرد و نظارت گر جوش و خروش دسته های سینه زنی و نوحه سرائی مردم بود که از تیکه خانه ئی می خرامید و به تکیه خانه دیگر آرام میگرفتند ، اما در و دیوار شهر کابل آرام و عاری از شور و شوق هر کدام در جای خویش میخ کوب شده بود و سیمای سوگندانه اش گویای حقیقت دیگر بود ، یعنی کابل حقیقت عاشورا و سازندۀ عاشورا را در یافته بود. کابل آهسته و آرام اشک می ریخت ، هیج گوشی را آرای شنیدن و هیچ چشمی را آرای دیدن گریه های کابل نبود و فقط گریه های کابل قابل درک بود . بلی کابل به یاد دارد که تاهنوز گورهای دسته جمعی انسانهای بی گناه در سینه  او ناپیداست ، کابل بخاطر دارد که خون هزاران انسان بی گناه از طفل شیر خوره تا پیر در گور رسیده را در دامان سبز و مخملین اش ریختند و در پش چشمانش از دم گلوله تفنگ کشیدند و کالبد تاریخی و باستانی شهر را تعمه آتش ساختند و تا هنوز گوش های در و دیوار کابل از هیبت انفجار راکت و فریاد آه و ناله زنان و کودکان آزار میبیند و تا هنوز از زخم های پیکر کابل خون می جوشد اما با وجودیکه این همه درد و سوز گداز در بدن زخم خورده کابل جوش میزند ولی در برابر عاشورا و قیام خونین امام حسین کم تاثیر بود . عاشورای حسینی تاثیر فراتر از آن همه بی رحمی ، قتل و آتش سوزی را در دل کابل به جای گذاشته است که اینک ساکت و آرام اشک می ریزد. کابل دریافته است که عاشورا قیامی بود که از شصدویک هجری آغاز و به وسعت عمر بشر جریان خواهد داشت ، عاشورا حرکت بود که محریک آن محریک تمام عالم هستی بود ، عاشورا جوششی بود که از خدا آغاز ، توسط حسین در کربلا به کرسی شهود نشست، عاشورا یک مکتب است ، مکتبی که از آن میتوان درس های اخلاقی ، اجتماعی ، آزادی ، جوان مردی ، دین مداری ، همگرائی ، خداجوئی و خدا شناسی را آموخت و کابل دریافته است که عاشورا را نباید در محیط یک قوم ، مردم ، نژاد ، مذهب و یک دین محدود کرد. که این خود ستم بزرگ است برحسین و سنگ سختي است که بر آئینه عاشورا افگنده میشود و قتل بی رحمانه و ناآگاهانه یست که بر ابعاد گوناگون فرادینی بودن و فرامذهبی بودن و فراملیتی بودن عاشورا روا می داریم.

      بهر حال عاشورا در جوامع بشری در حال جوان شدن است که هر ملت و هر دین و هر مذهب از پیام عاشورا به گونۀ در راستای امور اجتماعی و سیاسی شان استفاده میکنند و در این حال ماباید بسیار با دقت عمل کنیم و عاشورا را به چهره واقعی اش به جهانیان معرفی کنیم هماگونۀ که حسین خواسته بود هماگونه که آرمان حسین بود هدف و آرمان امام حسین را به معرفی بیگیریم نه اینکه دور هم جمع شویم از محرومیت حسین بگویم و به محرومیت امام گریه کنیم در حالیکه حسین محروم نبود زیرا محروم به کسی گفته میشود که به خواسته های خویش نرسیده باشد و به هدف و آرمان خویش دست نیافته باشد. در حالیکه امام حسین به هدف و آرامان خویش نایل آمده است که آرامان او تجدید حیات دین بود که کرد ، سرنگونی خلافت منحرف شده یزید بود و فروپاشی دستگاه ظالم ، شراب خوار ، قیمار باز و ... او بود که کرد و آرمان حسین شهادت در راه خداوند بود که شهید شد و حسین میخواست با شهادت خویش و یاران و فرزندان خویش موجی در دنیائی بشریت ایجاد کند تا این موج درس و الگوی باشد تا هیج بشری ظلم وبی عدالتی را نپذیرد و همیشه آزاد زندگی کند و در راه خدا شهید باشد . لذا حسین محروم نبوده است و به محرومیت او اشک نریزید حسین موفق شد پس برای از دست دادن چنین امام و پیشوای برزگ عالم بشریت گریه کنید.

      موضوع دیگر اینکه دیگر نگویم که عاشورا یک حادثه بود زیرا حادثه ناخود آگاه و به صورت تصادفی اتفاق می افتد که ایجاد گر حادثه از وقوع آن آگاهی قبلی ندارد و به شکل ناگهانی رخ داد می کند. بر همین بنیاد که گفته آمدیم آیا حادثه پنداشتن عاشورا ظلم بزرگی نیست که بر حسین روا میداریم؟ آیا نمی دانی که حسین به عشق و علاقه خود شهادت را انتخاب کرد ، حسین آگاهانه راهش را و مسیرش را تعین کرد حسین میدانیست و تصمیم گرفته بود که باید با یاران و فرزندانش شهید شود او دانسته بود که شهادت راه موفقیت است ، موفقیت که در عقب آن آزادی بشریت خوابیده است ، حسین میدانیست که باید در کجا شهید شود لذا با یاران و اهلبیت به کربلا رفت. آیا فکر میکیند حرف اندک و ناآگاهانه است که حسین مراسم حج را نیمه تمام میگذارد و حج را یک وظیفه و عمل شخصی می پندارد و آزادی بشریت و تجدید حیات دین را و ... بر می گزیند. از همین رو عاشورا حادثه نبوده بلکه قیام و حرکت بزرگ است در تاریخ بشریت که این قیام و حرکت آگاهانه و سنجیده شده بوده است . خواست من از تمام واعظان ، سخنرانان ، خطیبان و مداهان و دوست داران امام حسین این است که بیاید برای معرفی این مکتب و این حرکت بزرگ حسینی از روایات و متونی استفاده کنیم که صحت و درستی آنرا تاریخ تائید نماید و مغایرت با اصل حقیقت عاشورا ، خط فکری امام حسین ، اهداف و آرمانهای امام حسین نداشته باشد.

      نکته دیگر را که میخواهم در خور توجه سیاست مداران قرار دهم این است: سیاست مداران عزیز بدانید و بگذارید تا عاشورا جلوه های ، درخشنده گی ها و سازنده گی های خاص خود را داشته باشد و هیج گاه در پی این نباشید که از عاشورا به عنوان ابزار سیاسی خویش استفاده کنید و دین را در خدمت سیاست های عادلانه و غیر عادلانه خویش قرار ندهید، سیاست های مشروع نامشروع خود را به وسیله دین و به وسیله عاشورا مشروع نسازید اگر در مراسم عزاداری عباعبدالله الحسین شرکت میکنید کار بس نیک و ارج ناک را انجام میدهید ولی شرکت شما صداقت مندانه باشد و از پیام های عاشورا در جهت خویشتن سازی استفاده کیند نه اینکه از عاشورا درجهت اعمال نفوذ خویش در جامعه استفاده میکنید ، برمردم که ستم روا داشتید اما بر حسین و عاشورا ستم روا مدارید. زیرا عاشورا و فلسفۀ عاشورا ، اهداف و آرمان های امام حسین در حال گسترش یافتن در دنیای بشریت است پس تلاش کنیم تا به گونه حقیقی و واقعی ان را معرفی کنیم تا باشد که از یک طرف بشریت به حقیقت عاشورا دست یافته و از آن در مسیر زنده گی شان استفاده کنند و هم ظلم و ستمی را بر حسین روا نداشته باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:36  توسط صمیم طلایی  | 

بخوان

می نویسم عشق

توحسین بخوان ، کربلا بخوان ، شهادت بخوان

می نویسم باران

توتیر بخوان ، سنگ بخوان ، نیزه بخوان ، پیکر خون خفتۀ امام حسین بخوان

می نویسم  کودک

توحلقوم پارۀ علی اصغر بخوان

می نویسم دریا

تولبهای خشکیدۀ اطفال بخوان

می نوسیم زینب

تو اسارت اهل بیت بخوان

توکوچه بازار شام بخوان ، كوفه بخوان

تو خطبۀ یک زن در مجلس یزید بخوان

تو پیام عاشورا در گوش دنیا بخوان

می نویسم حسین

توخون بخوان ، شهادت بخوان ، سینۀ صد چاک بخوان

تو قیام بخوان ، پیام بخوان، مرگ جوانان بخوان

تو دین بخوان ، حیات دوبارۀ آئین بخوان

می نویسم عباس

تو آب بخوان ، در یابخوان، مشک بخوان ، لبهای پرعطش يتیمان بخوان

گریه طفلان بخوان

توعشق بخوان ، آرمان بخوان ، وعدۀ طفلان بخوان

و تو دستان بریدۀ او در لب دریا بخوان

ومی نویسم عاشورا

وتو حیات دوبارۀ اسلام بخوان.....!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 10:4  توسط صمیم طلایی  | 

درشكست

 

 

 امشب غـرور قصۀ باران درشکست          

فصل شکوه خندۀ گلدان درشکست      

 یخ بسته خون غـزل را درسینه قلم         

دفتر تمام گشت وشمع شبستان درشکست

دیگر بهانه پرواز نیست درچمـن 

گل رفت چمن رفت وجوشش بوسـتان درشکست

گل بونه هاست ومُهر سکوتی لبان شان               

 فصل بلوغ سبزه ز سینه دهقان درشکست

اینک منـم وجادۀ تاریک وبی رمق   

فـانوس دل گرفته دوران درشکست

مایم وقصۀ خشم وخروش گرگ

حس غرور ملت افغان درشکست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 14:38  توسط صمیم طلایی  | 

درکعبه شد پدید درسجده شد شهید                  نازم به حسن مطلع وحسن ختام او

به پیش واز شب قدر وشهادت علی "ع" به یکایک شما خوبان تقدیم باد............!

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:0  توسط صمیم طلایی  | 

ماه رحمت

                                                     به نام خدا

     اللهی ما رمضان رانه به ناله وزاری استغفار کننده گان ونه دراشک وآه توبه کاران ونه درسجدۀ طولانی عابدان وزاهدان دیده ایم بلکه دروسعت کرامت ورحمت کبریایی تودیده ایم که دراین ماه، شب قدر رانهادی وبه قدسیت وعضمت آن افزودی وبانزول آخرین خورشید هدایت ، قانون حق وعدالت مکمیل قانون همه ادیان وحدانیت از آسمان این کرانۀ هستی زمین وزمان رامنور ساختی ومحمد"ص" راحبیب خویش خواندی ونگین خاتمیت آئین خویش را زیبندۀ دستان اودیدی، وخُلق زیبای اوراستودی واورا رحمتی بر عالمیان معرفی کردی وقرب ومنزلت خویش راشامل حالش ساختی تا اندازۀ که دوکمان یا کمتر اورا به خود نزدیک ساختی واو را به مهمانی خویش فراخواندی وامامت همه انبیا را به او سپردی .  به راستی اورا سزاوار ترین دوستت ستودی که شبی اورا ازمسجد الحرام به مسجدالاقصی واز آنجا به معراج دیدارخویش فراخواندی واو را خاتم نبینت برگزیدی .

     آری ! رمضان ماه باعضمت وماه رستگاریست که درشب نوزده هم این ماه شمشیرزهرآگین جهل ودشمن انشانیت برفرق علی فرود می اید ؛ همان علی ئیکه پیامبر اورا دروازۀ علم ودانش خواند، همان علی ئیکه دوشادوش محمد"ص" در صحنه های اُحد، حنین، خندق، خیبر... صفوف دشمن رادرهم می شکست واسلام را وسعت میداد ، همان علی ئیکه از ده ساله گی با چنان درایت ، عقلانیت وبینیش اسلام را شناخت که پیشتراز دانشوران وبزرگان عصرخویش به اسلام گروید، همان علی ئیکه جان پیامبر رابه قمت جانش می خرید ، همان علی ئیکه یتیمان کوفه بیشتر از هر کس صدای گام هایش را می شناختند امانمی دانستند اوکیست ، همان علی ئیکه انبان نان وخرما همیشه باشانه هایش انس داشت واطفال کوفه هرشب اورابه انتظار می نشست ، همان علی ئیکه باوجود آنکه برشانه هایش اثر کیسه های آزوقه نقش بسته بود اما بازهم هر یتیمی راکه در رنج میدیدچون بید می لرزید .

     آری سال چهیلم هجرت  شهر کوفه ساکت وبی هیا هوی در اغوش نوزده هم ماه رمزان خفته بود ، دامن افق هنوز تاریک وسیاه بود ، گوی دل آسمان کوفه در آن شب همرنگ دل مردم کوفه شده بود ! شب سرد وساکت وبی هیا هوی . در آن شب تنها یک چشم، چشم به چشم آسمان صاف وپر ستارۀ کوفه دوخته بود . چشمی که با نیروی بینش شگرف خویش تا عمق آسمان ها راه می کاوید وحاصل این کاوش ، دیدار خدا در منظر دل او می شد وخدا را درعرصه دل خویش به دیدار می نشست وبرای دیدار خداوند ودر اغوش گرفتن شهادت لحظه شماری می کرد .  علی چشم  از چشم آسما ن برگرفت راهی مسجد شد ، روح ملکوتی او جویایی اوج دیگر در آسمان جذبۀ یار است ، نا گهان خروش مرغابی های درون خانه به هوا بر می خیزد ، گوی آنها ازحادثۀ که عنقریب بر مولا می رود مطلع هستند واین گونه نوای دل خویش را از غم حادثۀ جانگدازی که در انتظاراوست سرمی دهند . علی فارغ از هیاهوی آنها دل بسته به مهر دوست راهی مسجد می شود ، شب دامنش را از شهر کوفه برمی چیند ، این آخرین شبی بود که علی را در آغوش خویش می گرفت وعلی نیز تماشا گر آخرین شب حیات خویش درزمین بود . چهرۀ افق از حضور خورشید سرخی شرم گون یافته بود . مسجد کوفه بی صبرانه منتظیرروح محراب خویش بود ، علی به مسجد رسید ، به محراب که از آن نوای وصل می شنید ومسجد نیز خود را با حضور علی کامل می یافت که محبوب بزرگ خویش را می دید .  او روح بزرگ عبادت  وشهادت در عرصۀ حیات مسجد بود، جان مسجد وارد تن خاکی او شده بود که او حیات دهندۀ مساجد ومعابد بود . خفته گان درخواب غفلت را بیدار کرد که عمری کار او بیداری دلهای خفته بود وقاتل خویش را نیز.  نماز به امامت اوبه تکبیر نشست وعلی اقامۀ نماز کرده نمازیکه در آن عروج روح خویش را باز یافت ونمازیکه در تکبیر آن فرق خویش را رنگین از خون خود نمود . نمازیکه درتکبیر آن شمشیر زهر آلود دشمن قسم خوردۀ حق در هواچرخید وضربۀ عمیق بر فرق انسانیت وعدالت فرود آورد ، دامن محراب از خون پاک مظهر حق گلگون گشت وندای ملکوتی علی فضای مسجدرا پر کرد که "قسم به خدای کعبه رستگار شدم " وعلی در خون خویش به تشهد نشست . ضربه در سپیده دم جمعه نوزده هم رمضان سال چهیلم هجرت فرود آمده بود اما او دوروز درد کشید ودم نزد زیرا او از هر کس  بادرد اُنس بیشتر داشت وبه تحمل درد عادت کرده  بود روح ملکوتی علی در یکشنبه، شب بیست یکم رمضان سال چهیلم هجرت به دیار حق پرواز کرد وزنده گی دنیارا بدرود گفت .    

       

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:49  توسط صمیم طلایی  | 

    دوستان عزیز گاهی اوقات شرایط طوری به آدم برخورد دارد که آدم را از درس و دانشگاه وکارهای ادبی باز میدارد شاید از خود آدم آدم را بیگانه می کند یعنی آدم را از وبلاگ آدم دور می کند که در واقع وبلاگ هرکس شخصیت اوست، ماهیت وهویت اوست .

   شاید برای دوستان سوال مطرح شود که چرا مطالب وبلاگم را دیر وقت بدل می کنم ؛  دوستان باور کنید که تا زمان تحصیل غم درس وامتحان برسرم یورش می آورد وحال غم جوسیاسی ، عمل کرد رهبران و غم نان مرالگدمال می کند برایم دعاکنید تایکی ازین مصیبت هااز سرم کم شود.

   درود وسپاس از دوستانیکه گا وبیگاه از وبلاگم سرمی زنند ونظریات شان رابامن شریک می سازند مخصوصا از برادرم هاشیم عطایی، سخی جان وخواهرم فاطمه جان البته خواهرم فاطمه سوالی نیز مطرح کرده بود در رابطه به ادبیات .... شاید به زودی آماده نمایم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:10  توسط صمیم طلایی  | 

باورنکردنی است.............!

دیرهنگامیست که از آ درس سیاست مداران میهن ما به شیشۀ باورهاوامید مردم سنگ افگنده می شود، لذا اغلب مردم ازروند سیاست وعمل کرد سیاست پیشه گان هر کز خوش بین نبودند زیرا اعمال سیاست های داخلی کشورما مبنی برمعیارهای قومی وقبیله ای شکل می گرفت واز حنجرۀ تفنگ برمردم ابلاغ می گردید . بعد ازیازدهم سپتمبروتشکیل دولت موقت به اندازۀ یک فرصت چشم به هم زدن سیاست ها همه کانی شد ومنافع ملت افغانستان رامحورتمامی سیاست گذاری های داخلی وخارجی شان قرار دادند وقانون اساسی را تدوین وتصویب کردندکه ممثل اراده وآرمان ملت افغانستان باشد ، مردم نیز ازآن روند تا اندازۀ خوش بین بودند زیرا قانون وسیاست حذف یک دیگررخت بربسته و جایگاهش را به مشارکت ملی درحکومت وساختارحکومتی داده بود ، شورای ملی تشکیل گردیده بود تا توازون عدالت به وجود آید وعموم ملت افغانستان در قانون گذاری وتخصیص بودجه ملی مشارکت داشته باشند؛ اما متاسفانه بار دیگرخانۀ ملت افغانستان قرنها به عقب رفت تا اینکه زبان سیاست قرن بیست ویک را که زبان مشارکت ، عدالت ، برابری وبرادری است نه فهمیدند والزاماً به زبان "بوتل" باهم گفتگومی کردند.

   

    این روند سیاسی که مردم افغانستان رامتاسر ساخته ودیوار های نفرت را بین مردم وحکومت ایجاد کرده است دوهدف عمده را تعقیب می کند.

  اول اینکه برادران پشتون ما چه در شورای ملی وجه در سایرپست های کلیدی حکومت ؛ می خواهند چه از طریق کوچی ها، چه از طریق رای اعتماد ندادن به وزرای پشنهادی مردم هزاره در شورای ملی وسهم ندادن این مردم را در بدنۀ حکومت ، احساسات شان را برانگیخته ساخته وآنان را علیه حکومت به جنگ وادار سازند تا از این طریق جنگ وکشتاری که درمناطق پشتون ها جریان دارد وآفریدۀ دست خود شان نیز هست وعموماً ضرر شان را پشتونها متحمل می شوندبه سوی مرکزی وشمال افغانستان پهلو دهند تاپشتونهای طالب وغیرطالب مصئوون بمانند.

   دوم اینکه بعضی از وکیلان اقوام دیگربه شمول پشتونها می خواهندبا رد کردن کاندید وزیران مردم هزاره ازشورای ملی جایگاه وموقف اجتماعی آقای محقیق را ویران کرده وتفرقۀ بزرگ بین محقیق وخلیلی ایجاد نمایند واعتماد مردم را از آنان بگیرند ومردم را سوی خویش فراخوانند تا از آنان استفادۀ سیاسی برند.

     نکتۀ سوم متوجه رهبران سیاسی و وکیلان محترم ما در شورای ملی است آن اینکه عدم تفاهم، هماهنگی ، اتحاد وهم نوایی بین رهبران سیاسی و وکلای ماست ؛ خلیلی علیه محقیق ومحقیق علیه خلیلی همواره برسر شهرت جبه گیری های پنهانی دارند ، وکلای مابعضاً اپوزسیون وبرعلیه همه جبه باز کرده اند وبعضی به اندازۀ روشن فکراند که واقعیت های عینی جامعه را نمی بیند وفراموش کرده است که از کدام قوم وقبیله است. برادرعزیزم سخی جان سوال کرده بودکه چرا همیشه هزاره ها میدان سیاست بازی قرار می گیرند . برادر !  رهبران تن پرور، رهبران شهرت طلب، رهبران معامله گر ، استفاده جو، رهبران خودخوا  ورهبران خواب آلود باعث می شوند که فرق مردم میدان بازی سیاسی دیگران گردد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 17:41  توسط صمیم طلایی  | 

لشکرشب

  

                                               

 

     باز شب شد ولشکرسیاه وظلمانی شب آشیانه های گل رنگ پرنده گانی را هم گون خود کرد که تاروپود زنده گی شان نغمه های صلح، دوستی وهم رنگی را به نمایش می گذاشت . آه چه شب هول ناگ ودهشت زایست...!

    نه امثال وپاروپیراربلکه از کهن روز گارانی خویشتن را دشمن قسم خوردۀ باغچه ها وپرنده گانی که سفیر صلح وآزادی اند تراشیدند وبه اشکال گوناگون واوقات مختلف با داس های تعصب وخصم آلود برباغچه ها یورش بردند ومزرعه سبز الهی را از پی درویدند وپروانه های مظلوم ونیک تینت را مهاجر کردند واینک به گونۀ دیگری در جادۀ همدلی وهمگرایی خیمه افگنده اند وعابرین جادۀ صداقت ، محبت وهمنوای را به کمین نشسته وظلمانی ترین چهرۀ شان را در دنیا به نمایش گذاشته است .

   کشورما از بدو تشکل تاکنون میدان نبرد های گوناگون بوده است ، این نبرد ها گاهی مبنی بر یک استراتیژی همه گانی شکل گرفته است که ملت افغانستان در برابرتجاوزگران واشغال گران خارجی از یک حلقوم شعار دفاع ومقاومت سرداده اند واز یک آستین دست بیرون آورده اند، خود وفرزندان خود را قربانی مصالح ملی واهداف همه گانی وتمامیت ارضی کرده اند ، اما اغلب فرصت سیاست مداران ودولت مردان این سرزمین را جنگ های داخلی وقومی صرف کرده است که علت اساسی این خانه جنگی ها را میتوان درابعاد مختلف به برسی گرفت .

     اول اینکه قدرت طلبی ، شهرت خواهی وریاست پرستی زمام داران در محدوده زمان های مختلف باعث برافروختن آتش جنگ های داخلی گردید ، هر فرد ی از زمام دار که به قدرت می رسید برای دوام قدرت خویش چارۀ می جستند  ویگانه راه که از نظر آنان عملی بود راه قوم گرایی ونژاد پرستی بود زیرا آن گونه شاه هان چشم بسته ونابخرد به ملت افغانستان اعتماد نداشتند ومخزن اعتماد اقوام خویش را می پنداشتند ، لذا در کادر دولتی عموماً از نیروهای انسانی اقوام مرتبط به خود استفاده می کردند واحساسات شان را علیه اقوام دیگر برانگیخته می کردند وبذرتعصب ودشمنی را در اعتقاد وباورهای شان می افشاندند وشمشیر جهالت را به دست شان میدادند تا هر قوم وقبیله دیگر یکه ادعای حق وحقوق نماید وادعای مشارکت در تشکل دولت نماید ، سرکوب ویا ازپی بر اندازد  واین مشکل به اندازۀ حاد شده بود که حتی جنگ برسر قدرت دربین دو قوم که از یک نژاد بودند نیز رخ  می داد به عنوان نمونه بارها ما شاهد جنگ قدرت طلبی در بین محمدزایی وبارگ زایی ها بودیم که این دوقوم ازیک نژاد ((پشتون)) اند اما بیشترین این خانه جنگی ها رادربین نژادهای ساکن درافغانستان دیده می شود که اغلباً برادران پشتون درجریان تاریخ این سرزمین درراس قدرت بوده و برادران واقوام غیر پشتون راازمشارکت در دولت وسهم گیری درقدرت سیاسی واجتماعی محروم نگهداشته اند که این محرومیت هم شامل حال برادران تاجیک گردیدوهم مردم هزاره ،ازبک وسایر اقوام ساکن درافغانستان را آسیب پذیر ساخت اما این آسیب پذیری وآسیب رسانی بیشترمردم هزاره را تحت شعاع قرارداده بود تا به مردم  تاجیک ، ازبک وسایر مردم افغانستان ودامنه اش تا امروز گسترش یافته است.درانتخابات دوره دوم  سال  1388مردم افغانستان در انتخابات شرکت کردند وبار دوم حکومت کرزی راازطریق آرای خویش مشروعیت بخشید؛  کار به ان نداریم که تاچه اندازه درانتخابات تقلب صورت گرفت اما آنچه که مسلٌّم است این است که آقای کرزی مشروعیت خویش راتوسط همان آرای مشروع مردم بدست آورده بار دیگر به صفت ریس جمهورافغانستان انتخاب شد.وانیکه کرزی چطورتوانست آرای مردم رابدست آورد، درواقع مردم رافریب داد وبامردم از دروازه حیله ونیرنگ پیش آمد وبه مردم وعده های دورغین داد . به آقای فهم وبرادران تاجیک  یک نوع وعده داد به آقای دوستم وبرادران ازبک نوعی دیگری وعده داد ؛ به محس اینکه من ریس جمهورشدم چند تا وزارت خانه رابه برادران تاجیک وازبک می دهم که این وزرا ازطرف آقای فهم وآقای دوستم معرفی شود،  اما دیدیم که بعداز تکیه کردن آقای کرزی در کرسی ریاست جمهوری تمامی وعده های داده شده اش چه کتبی وغیرکتبی همه در زباله دان ارگ ریاست جمهوری انداخته شد وتمام این قبیل مسایل قربانی قوم گرای گردید . همین طوروعده های دروغین دیگری رابه اقای محقیق وآقای خلیلی نیزداده بود که دربدل آرای مردم هزاره چند وزارت خانه را به شما واگذارمی کنم شاه راه مرکزی راقیرریزی میکنم ، ولسوالی جاغوری وبهسود را به ولایت ارتقامیدهم . و عبور کوچی ها را برای همیشه ازدای مرداد وبهسود ممنوع می کنم اما دیدیم که بعدازبه قدرت رسید کرزی همه وهمه به باد فراموشی سپرده شد وهیچ کدام ازین وعده ها عملی نگردید ، تازه جناب کرزی کوچی ها رابرای رفتن به بهسود، دای مرداد وناهوربه گونه غیرمستقیم تشویق کرد وازآنان حمایت کرد . اینکه می گویم تشویق می کند وحمایت میکند ازکوچی دلیل دارم ، دلیل اینکه اگرکرزی ترغیب وحمایت شان نکند پش کوچی ها چگونه میتواند سلاح های سنگین از قبیل توپ ،راکت ومزایل داشته باشد وچطورمیتواند درحضور دولت وجامعۀ جهانی برخانه های مسکونی مردم یورش برند . آقای کرزی ووزارت داخله چگونه توجه می کند که چرایک روزقبل از ورودکوچی ها نیروهای امنیتی منطقه را تخلیه میکند و برای تجاوزکوچی ها زمینه را فراهم میکند ؟ آیا به نظر شما این خود دلیل برهماهنگی قبلی ،دستور وحمایت شخص ریس جمهور از کوچی ها نسیت ؟  یقینآکه هست... !   اما یک موضوع را آقای کرزی فراموش کرده است و نمیداند که همان گونه که مردم حکومت آقای کرزی را مشروعیت بخشید وروی پاهایش استادکرد بلعکس میتواند که بار دیگراین حکومت را خلع مشروعیت وسرنگون سازد زیرا حکومت درموجودیت مردم وبا رضایت مردم شکل میگیرد واگر مردمی نباشد و یا رضایت مردم در حکومت نباشد وحکومت برخلاف منافع همه گانی مردم عمل کند وحیات مردم در خطرافتد یقینآ مردم بنیاد آن حکومت را برخواهد افگند.

    بعداز جلسه بن دوستان بین المللی ما طرح پروسه صلح راریختند واز تمام مردم افغانستان واحزاب  سیاسی خواستند که در ان پروسه شرکت نماید وتمام سلاح های دست داشته شان را تحویل دهند تابتواند با جمع آوری سلاح ها از قتل وکشتار ، خشونت ها ، زورگویی ها ودهشت افگنی ها مردم افغانستان را درامان سازند که فقطه مردم مرکزی افغانستان اولین بار در این پروسه شرکت کردند . به ارزشهای انسانی همه مردم افغانستان اهمیت قایل شدند وراه عدالت مساوات برادری ،برابری را راه خویش ستودند وخواستند که یک افغانستان واحد وسر بلند داشته باشد وکودکان افغانستان دارای یک فردای درخشان ،صفاو صمیت باشد . بربنیاد همین باور ها وایدآل ها سلاح شان رابه مسئوول جمع آوری سلاح تحویل دادند حال سوال من از دوستان بین المللی این است که شمادرآغازپروسه صلح به مردم وعده کرده بودید که سلاح شان را تحویل کنند وما امنیت شان را حفظ می کنیم . آیا این خود بزرگترین دروغ بین المللی ووعده خلافی بین المللی نیست ؟ آیا هدف شما درافغانستان جزایجاد فساد ، دشمنی ، تعصب ومرزبندی دربین مردم افغانستان چیزی دیکریست ؟ واکر چنین نیست پس چرا پروسه صلح برهمه گان تطبیق نگردید وچرا سلاحهای همه مردم جمع آوری نگردید که   تنها از یک قوم وقبیله خاص جمع شد . آیا این عمل شما به معنی این نیست که مردمی خاصی را دست وپاایش را بسته ودر برابر شورش گران قرار داده اید ؟ اگر چنین نیست پس چرا در مورد تجاوز کوچی های مسلح با سلاح های سبک وسنگین سکوت کرده اید وشورش گران  حیات مردم را می گیرند وبنای صلح ، آزادی ودیموکرراسی را که شمادوستان بین المللی سنگ اساس گذاری شان را به سینه می کوبید وآن را شعار خود قرار داده ودر واقع مملکت مارا به سوی تفرقه سوق داد ه اید ، با توپ وراکت ویران می کنند . علت این همه چراها برای مردم واضح وروشن است....!

     نکتۀ دیگری را که می خواهم عرض کنم این است ، مردم افغانستان نیز دررابطه به این معضله سکوت کرده اند وفکر می کنند این معضله دربین دوقوم " کوچی ها وهزاره ها" است ودر همان جاباقی خواهد ماند . درحالیکه این گونه نیست ، دامنۀ این مشکل همه مردم رافراگیر خواهد بود ، از همه مهم تر اینکه این موضوع سّد بزرگیست در مقابل ملت سازی وتوسعۀ وحدت ملی ما وکشور مارا بار دیگر به سوی ویرانی می برد وسرنویشت کودکان مابه گونۀ سرنویشت خودما تاروذلیل می شود .

    خیلی جالب است همین افغانهای بشردوست ما چند هفته پیش در بعضی از ولایات تظاهرات کرده بودند ومرگ برایران می گفتند ، چراکه دولت ایرا ن درهمان وقت هشت نفرمجرم ایرانی را براساس حکم محکمه ایران اعدام کرده بودند . افغانهای ما بعضاً تظاهرات کردند که ظلم واستبداد را محکم میکنیم و می گفتند که استبداد درهر جای که باشد ما محکوم می کنیم ؛ اما کشور خودماکه غرق در استبداد است همه سکوت کرده اند .....!

     دوم اینکه برادران پشتون خود را مردم اصیل وبومی افغانستان می دانند وافغانستان را ملکیت پدری خویش فکر می کنند ، سایر اقوام ساکن درافغانستان را مردمی فکر میکنند که در محدوده زمان بعدتر وارد افغانستان شده اند ، مخصوصاًدرمورد مردم هزاره معتقد اند که اینها از جمله بقایای لشکریان چنگیز ومغول اند لذا تلاش دارند تا مردم هزاره را به نحوی از افغانستان بیرون کنند،   ازهمین لحاظ است که چه در زمان عبدالرحمن و چه درزمان حکّام پیشین و واپسین عبدالرحمن به گونه های مختلف حکم قتل عام این مردم راصادر می کردند واملاک شان را در بین کوچی ها وسایر اقوام پشتونهای لا جای داد تقسیم می کردند وسند شرعی به آنان میدادند . کوچی های که امروز دربهسود ودای مرداد تجاوز می کنند از همین سبب است ودلیل تجاوز شان را نیز همین موضوع را ارایه می کنند که ما مناطق یاد شده را سند داریم واین اسناد یکی از دوران حاکم مستبد "عبدالرحمن " وهم از دوران حکومت داوود خان که در این اسناد تقریباً نصف ملکیت مفتوحۀ هزاره جات را از کوچی ها دانسته است . درحالیکه غلط فکرکرده اند وبه راه چپ رفته اند ، به این دلیل غلط فهمی صورت گرفته است  : اول اینکه هزاره ها ازجملۀ بقایای لشکریان چنگیز ومغول نیستند به خواطریکه چنکیزدر حدود قرن هفت به افغانستان حمله کرد در حالیکه هزاره ها پیش میلاد مسیح در سرزمین افغانستان کنونی ساکن بوده اند که درحدود سال  350  قبل از میلاد مسیح اسکندر در این سرزمین یورش برده بود ودر برگشت از افغانستان فعلی از راه مرکزی افغانستان عبور کرد ودر قسمت مرکزی افغانستان به مردمانی برخورد کرد که اسکندر تمام خصوصیات و ویژه گی های مردم هزاره را در کتاب خاطراتش ذکرمی کند " درقسمت مرگزی افغانستان به مردمانی برخورد کردم که باسایر مردم افغانستان فرق بارز داشت ، آن مردم دارای قد کوتاه ، بینی خورد وهموار، استخوانهای دوطرف صورت شان نسبتاً بلند ، چشمان تنگ، دارای جسامت لاغر، بسیار سخت کوش وپر تلاش واز جمله مردمان زرد پوست ". مهم تر ازاین درزمان که آریایی ها اولین باراز آن طرف دریای امو"آریاناویجه "  به طرف دامنه های هندوکش به خاطر دامداری وعلف چرها سرازیر شدند وپیش آمدند دربلخ کنونی مرکزیت گرهتند ، هزاره ها دراین مملکت ساکن بودند . آریایی ها در واقع از بلخ هم به طرف فارس وهم به طرف هند پیش رفتند ودر عین زمان به جانب سایر نقاط افغانستان فعلی نیز پیش آمدند ، درعین پیش رفت دراین سرزمین مردم بومی واصیل را عقب راندند ومردم بومی چون از قدرت وتوان کمی برخوردار بودند وتاب مقاومت آریایی ها را نداشتند در حاشیه رفتند ومدنیت شان را که در اواخر به اراکوزیا معروف شد ، از هلمند و قندهارتا ارزکان وغزنی امروزی دربر می گرفت به مهاجمین واگذار کردندودر درون کوه های مرکزی افغانستان امروزی پناه بردند  وتا امروز در بین کوه های مرکزی باقی ماندند.

   در مورد اسناد دست داشتۀ کوچی ها وتقسیمات هزاره جات باید چنین کفته شود که : در زمان حکام ظالم ، مستبد وخود کامه، حکم وفرمان گوناگونی صادر گردیده است اما امروز نافذ نیست به دلیل اینکه در آن زمان حکم قتل عام خیلی از اقوام ساکن درافغانستان "هزاره ها ، تاجک ها ازبک ها وسادات "سیدها"را نیزصادر کرده بود اگر قرار باشد فرمان های حکام مستبد پیشین، امروز نافذ وقابل اجراباشد پس باید دولت آقای کرزی به جز از پشتونها دیگر مردم افغانستان را باید قتل عام نماید ، همین گونه که حکم قتل عام  بعضی از اقوام افغانی که از طرف زمام داران گذشته صادر وامروزه مردود وقابل اجرانیست پس حکم تقسیمات ملکیت مردم نیز قابل اجرانیست . نکتۀ دیگریکه دراین رابطه مطرح است این است که  سند ویا قواله زمانی حکم شرعی را باخود می گیرد وقابل اجرا است که درانعقاد آن رضایت طرفین باشد واگر یکی از طرفین در معامله رضایت نداشته باشد معامله صورت نمی گیرد سند وقواله آن نیزباطل است . برادران کوچی ما که ادعا  دارند ، نصف هزاره جات را قواله دارند ، این معامله که بین شماومردم بهسود ، دای مرداد وناهوراست آنان هرگز از معامله  خبرندارند ودر معاملۀ که یک طرف معامله کننده هرگز از آن آگاهی ندارد و اصلاً رضایت ندارد آن معامله چطور می تواند شرعی وقوالۀ آن قابل اجراباشد؟  آقای کرزی نیزمی خواهد ازاین گونه اسناد وقواله ها حمایت کند . آیا حمایت ازاین گونه اسنادوقواله ها وشرعی خواندن آن ، خود نوعی به ابتذال کشیدن شریعت مقدس اسلام نیست ؟   

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:42  توسط صمیم طلایی  | 

بنام خدا

 

چند بار ازیک سورا خ گزیده شویم ؟

 

    امر یکا درافغانستان برای ازبین بردن طا لب والقا عده هفت سال است که تمام راه های ممکن را عبورکرده است اما طا لبان والقا عده را نه تنها ازبین برده نتوانسته بلکه قدرت ونیروی نظامی طا لبان والقا عده روز به روز قوی ونیرومندگردیده است وبالاخره طا لب والقا عده را به دروازه ارگ ریا ست جمهوری دیدند واین مرتبه امریکا می خواهد راه غیر ممکن دیگری را برای ازبن بر انداختن طالبان در پیش گیرد .

 

    امریکا می خواهد این بار اقوام پشتون را تقویت وحما یت ما لی نماید تا اقوام پشتو نیرومند وغنی شوند وازغنا مندی ونیرومندی خویش دررا ه جلو گیری ازرشدوتوانمندی نظامی ،افکار سیا سی ونیروی انسا نی طا لبان در منا طق پشتون نشین استفاده نمایند . این پلان سیا سی امر یکا در وا قع بجای انکه افغانستان را ازیک بحران نجات دهد در حقیقت به چندین مشکل دیگر موا جه می کند که در وا قع به جای کیک پو ستین را در آتش اندا ختن است وافغانستان را دقیقا بسوی بحرا ها ی سیا سی واجتما عی  سو ق می دهد واین اقدام سیا سی را می توان از چند زا ویه به سود همگانی وملی افغانستان ندا نست .

 

    اول اینکه تر کیب اجتما عی افغا نستان از لحا ظ ظر فیت دیگر پذیری ،همسوئی با هم د یگر جدا وغیر قا بل مقا یسه با تر کیب اجتما عی وظر فیت همگرایی وهمخوا نی با دیگر کشورهای جهان است . افغانستان از قرن های  شانزده وهفده میلادی همواره تا امروز در آتش قوم گرائی وقبیله گرا ئی می سوزد ودر قرن هجده نام این سر زمین از خرا سان به افغانستان تبدیل شد علت اسا سی این تحول ریشه در عمق قو م پرستی داشته است ،زما نیکه خرا سان به افغانستان تبدیل گردید ،افغانها (پشتون ها )این سرزمین را پشتون نشین می خواندند ودیگرا قوام که در این سر زمین می زیستند در برابراین عمل حسا سیت کردند ومورد طبع هیچ یک ازاقوام دیگر در افغانستان وا قع نگردید وپشتو ن ها نیز امور سیا سی را اکثرا وامو ر اجتما عی ر ا اقلا در قبض قدر ت خویش گرفته بودندودیگران را مجا ل نفس کشید ن هم نمی دادند وحتی در پی حذف ونسل کشی یک قوم بزرگ در این سرزمین طرح سیا سی ریختند که تصویر این سیا ست سیا ه وضد بشریت را می توان د ر ائینه عبد الرحمان خان بصورت شفاف وروشن مشا هده کرد وهمین طور طالبا ن نیز بزرگترین تجلی گاه وآئینه تمام نما ی قوم گرائی وقبیله گرایی در افغانستان است ،حرکت طا لبان ،سا ختا ر طا لبان وانگیزه وا عمال سیا سی واجتما عی شان ازنقطه اغازین تا نقط اخرین قوم گرا یانه بوده وهست ،تما مشکلات ،ویرانی ها وآدم کشی های چند دهه گذشته در افغانستان نا شی از اعما ل ،سیا ست ،رفتار وژیست ها ی قبله گرائی قبیله های ساکن درافغانستان بوده است . پس واضیح وروشن است که اقوام افغانستان قدرت هم پذیری ،هم نوائی وهم گرائی رادرخودندارند وسرزمین افغانستان چندین بارازمجرای قوم گرائی وقبیله پرستی نیش خورده است وآنچنان درپیکرافغانستان زهردشمنی راتزریق کرده است که موجب کوچ های اجباری مردم اصیل ارزگان درسایۀ قدرت امیرعبدالرحمن خان گردیده است وازشدت زهرقومی گرائی بدن بت های بامیان که نمایانگرتاریخ وتمدن کشورمابود منفجرگردید وتلخی زهرقوم گرائی سال گذشته صدهاخانۀ مردم مظلوم بهسود رابه آتش کشید وخیلی ازانسانها راطعمۀ مرمی راکت کرد. حال اگرامریکادرپی این باشد که بعضی ازاقوام راتقویه کند وپروژه های یک میلیون دالری رادراختیارشان قراردهد تاطالبان والقاعده رامحوسازد درعوض چون قدرت هم گرائی دربین اقوام افغانستان نیست ازاین قدرت ونیروعلیه هم دیگراستفاده میکنند . ازجانب دیگراقوام وقبله های دیگرچون موردتوجه امریکاقرارنگرفته اند وازچشم جامعۀ جهانی خودراافتاده میبینند لذا آنهانیزطالبان دیگری راازدرونش خلق میکنند تااز این طریق موردحمایت جامعۀ جهانی قرارگیرند ، اینجاست که امریکا ودولت افغانستان طالبان دیگروجبه های جدیدی را برروی خویش بازکرده است وشاید این بارنام افغانستان رابکلی عوض کنند وطالبستان بگذارند .

 

    مشکل دوم راکه این طرح امریکا خلق میکند این است که وحدت ملی درافغانستان اصولاشکل نمیگیرد واین خود مانع بزرگ درمقابل جریان شکل گیری وحدت ملی افغانستان است . امریکا ازآدرس جامعۀ جهانی با شعارهای آرایش شده وتراشیدۀ بشردوستی ،وحدت ملی وعلیه تبعیض های قومی وتژادی وعدالت همگانی درافغانستان آمده است . این پلان سیاسی امریکا باتوجه به ترکیب وبافتهای قومی ملت افغانستان وظرفیت هم پذیری ، هم نوائی وهم سوئی این مردم خلاف شعارهاوآرمان های جامعۀ جهانی درافغانستان عمل میکند ودربین ملت افغانستان تبعیض قومی ونژادی ایجادمیکند ودرمقابل پروسه وحدت ملی افغانستان سد می بندد. اگرامریکا میخواهد ازاین طریق طالبان رانابودکند چرااین پلان تقویۀ قبائل افغانستان راهمگانی نمی سازد تا ازیک طرف وحدت ملی رادرافغانستان بوجودآورد وازطرف دیگرمردم که ازفقربه طالبان می پیوندد تاازطالبان معاش کافی کسب نمایند جلوگیری شود.  تنها برادران پشتون ما فقیرنیستند تمام مردم افغانستان ازجنگهای داخلی آسیب پذیرفته اند ، تازه مردم هزاره بیشترازهمه آسیب پذیرفته است زیراازابتدای تاریخ افغانستان تاکنون مهلک ترین گرزهای قوم گرائی برسراین مردم فرودآمده است که حتی ازدرس وتحصیل محروم شان کرده بودند ومجال نفس کشیدن راازاین مردم گرفته بودند . . .  جدا ازاین که من هزاره ام ودردامن پینه خوردۀ مادرمحروم هزاره گی بزرگ شده ام وبه نفع مردم هزاره قلم درصفحۀ کاغذ بلغزانم، حقیقت را ببینم ومطا لعه کنیم ایا مصرف تما م کمک ها جامعه جها نی را در منا طق که اصولا ارزش مکتب ،سرک، شفا خانه ودیگر پروژه ها ی عمرانی را نمی دانند واول هرما ه پروژه تکمیل می شود وتا آخر ما ه دوام نمی آورد دوبا ره ویرا نش می کنند ، در حق آن مرد می که نسل اندر نسل تشنه مکتب ،  سرک ، شفا خانه وتعلیم وتربیه بوده اند اما در اثر سیا ست ها ی قوم گرائی گذشته ها از همه چیز محروم گردیده اندوتاکنون نیز رنگ محرومیت ازسیما یش تجلی می کند که امروز نیزیک وجب سر ک شان اعمار نگردیده واند ک ترین کمک ها ی جامعه جهانی در منا طق شان مصر ف نگردیده است ایا ظلم وبی عدالتی بشردوستانه شما وجامعه جها نی در حق آنان نیست ؟ آیا این درذات خود گستر ش ریشه ها ی بی عدالتی وضد حقوق بشر در درون جامعه افغانستان نیست ؟ یقینا هست وچرا ....؟

 

    مشکل سوم را که طرح این سیا ست بوجو دمی اورد این است که  در حقیقت ضعیف نشان دادن واظها رعجز دولت وامریکا در برابر شورشگران است . طالبان عموما از لحا ظ قومی پشتون اندوکمک به پشتو ن ها برای ازبین بردن طا لبان درواقع نوع با ج دادن ، رشوه دادن وکمک کرد ن به طا لبان شورشگر است،  در این صورت اگر قرار بر این باشد که اقوام پشتون حمایت شود یک روزنه جدید تجارت سیا سی ر ا برروی طا لبان گشوده است ، پشتون ها همه طا لب می شوند وبیشترین شورش را ایجادمی کنند تا بیشتری با ج وحما یت دو لت وامریکارا متو جه خود سازند ، آنگاه زمینه گشت وگذار را برا امریکا ،وزمینه دولت مداری وامنیت را بردولت افغانستان تنگ می کنند ودوبا ره همان روند تفنگ سا لاری گذشته زنده می شود و نظام انا رشیزم در افغانستان جا یگزین خواهد شد . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 10:54  توسط صمیم طلایی  | 

شورای ملی افغانستان به شورای قومی سقوط کرد

 

 

  حامدکرزی به تاریخ 29جدی  1388 هفده تن ازنامزدوزیران کابینۀ جدیداش رابه شورای ملی معرفی کرده بود وروزشنبه مورخۀ 26جدی 1388 ده تن ازنامزدوزیران پیشنهادی ازجانب شورای ملی رد وهفت تن دیگرآنان رأی اعتماد نمایندگان مردم رادرپارالمان بدست آوردند .  اینکه چرا 10 تن ازوزیران پیشنهادی ازسوی پارالمان رد گردید بحث است  درخورتوجه که اذهان مردم افغانستان رابه جانب یأس وناامیدی فراخوانده ودردل مردم بحران قومی وسیاسی گذشته را زنده کرده است .

  دلیل اول این معضله ازحوضچۀ گل آلودسیاست آقای کرزی آب میخورد. آقای کرزی درآستانۀ انتخابات دورۀ فصلی اش برای اینکه رأی اعتمادمردم افغانستان رابدست آوردباسران مردم واحزاب سیاسی افغانستان معاملۀ راعقد کرده بود که درعوض آرای مردم سرکهای شان راپخته میکند ،ولسوالی شان رابه ولایت ارتقامیدهد وچند وزارت خانه رامتعلق به همان مردم خواهدکرد، حال چون جناب کرزی معامله راباسران اقوام واحزاب انجام داده بود ومردم اکثرا بنابه خواست وآگاهی خودشان رأی داده اند و کرزی ازولایات معامله شده رأی آنچنانی رابدست نیاورده بود وبه هرحال جناب کرزی خرش ازآب گذشته است ومیخواهد ازیک طرف فشار انتقام جویانۀ رابه مردم واردکند که آن مردم رأی قابل توجهی راکه جناب کرزی طمع داشت به کرزی نداده اند وحالاکرزی میخواهد ازآنان انتقام بیگیرد ، کرزی برای رسیدن به این هدف سیاست پشتونسم را درپارالمان ایجادکرده است وبااین عمل اش میخواهدهم مردم رافشاردهد که به اورأی اندک داده اند هم میخواهد دوباره همان نظام سیاسی اتنوسنتریزم پشتون خواۀ خدابیامرز رادوباره زنده کند وتمام پست های کلیدی دولت رابه قومان خودش بسپارد وپنج سال آینده رامبنی برحفظ قدرت وسیاست پشتونسم وحفظ حلقات مافیائی وقاچاق موادمخدر سیاست نماید که هم لعل بدست آید وهم دل پشتون نه رنجد ،روی همین ملحوظ است که جناب کرزی معاهدۀ دیگری را بانماینده گان پشتون خواه عقدکرده است وسازش رابوجودآورده است که هم به سود مردم پشتون انجامد هم مفادش درخلیطۀ حلقات مافیائی وقاچاق موادمخدر ریخته شود ودرنهایت درجیب شخص رئیس جمهوراقامت گزیند .

 

  دلیل دیگری که باعث شده است که وزیران معرفی شده ازطرف شورای ملی ردمی شود این است که ظاهرا اکثریت ازکرسی نیشینان شورای ملی برای مردم چنین می نمایاند که گزینش مابر مبنای شایسته گی ،لیاقت وکار آرائی استواراست وکسی رابه عنوان وزیر برمی گزنیم که درایت و کفایت داشته باشد امامتأسفانه حقیقت امرچنین نیست ، حقیقت این است که ازیک طرف سیاست جناب رئیس جمهوردرعمق وجدان تعدادی ازنماینده صاحبان ریشه گسترده است وازجانب دیگر گزینش وزرا  را به گونۀ معاملۀ تجارتی  پیشۀ خود ساخته اند، وزیری را تائید می کنند که بیشترین سودی را دراین معامله تجارتی داشته باشد واحیاناً اگروزیری بری از تحصیلات کافی، کفایت وکار آیی هم باشد اما ثروت مند باشد وزیرش می سازند، وزیران نیز برای اینکه رای اعتماد اکثریت را بدست آورند باید آرای تعدادی از نماینده گانی را خریداری کنند، دراین میان آرای نماینده صاحبان از وزیری خواهد بود که بلند ترین بها  راپرداخته است ، شایسته گی وخجسته گی زیرکفش های ثروت می شود وخجسته ناخجسته ، شایسته ناشایسته می شود وبازمیدان معاملۀ تجارتی برای نامزد وزیرانی دیگر باز می شود وادامه می یابد ..... وسقف جیب پرستی را برستون باورها واعتماد مردم بسته می کنند وچشم مردم را به سراب شایسته سالاری وآینده نگری خیره می سازند....

    موضوع دیگری که براین مشکل افزون شده است این است که وجود نماینده گان نشنلیزم وقوم گرا در پارالمان است که با تمام مسایل ازعینک قومی نظرمی افگنند وعلامت تائید رارویی مسائلی می گذارند که نفع همه گانی اش به قوم اش منتهی گردد وتلاش شان همیشه براین است که ستونهای اصلی واساسی دولت راقومش تشکل دهد لذا وزیران معرفی شده  درشورای ملی هرکدام فقط رأی اعتمادنماینده گان قومی اش رابدست میآورند وآرأی بدست آمدۀ هر وزیر براساس تعدادنماینده گان قومی اش درپارالمان بسته گی دارد . وزیری رأی بیشترمیگیرد که بیشترین نفوس قومی رادرشورای ملی داشته باشد به گونۀ نمونه وزرای که ازلحاظ ترکیب قومی هزاره وشیعه مذهب است اکثراََ شصت وهفتاد رأی تجاوز نمی کند ونماینده صاحبان دیگر، رأی مثبت نمی دهند زیرااین وزیرهزاره گی وشیعه مذهب هم ازحیث بافت قومی وهم ازلحاظ گرایش مذهبی باایشان فرق میکنند وازهمین وجه است که هر وزیرهزاره گی شیعه مذهب اگرشایسته ترین ونخبه ترین هم باشد رأی مثبت نمیگیرد بخاطریکه هوادارانش دراقلیت است وبرعکس این قضیه نماینده گان پشتون اگربخواهند هروزیری پیشنهادی راوزیرمیسازند واگرنخواهند نمیسازند زیرادراکثریت  قراردارند ودراین قضیه آرای اکثریت سرنوشت سازاست .

 

  حال مجموع این عوامل دست به دست هم داده مشکل بزرگ رادرمقابل سیاست مداران  بوجودآورده است وناامیدی ویأس جانسوزی رادرباورهای مردم خلق کرده است ، این بازی سیاسی دربین سیاست مداران بخاطرمسایل گوناگون بوجودمیآید وبازخاتمه خواهدیافت اماآنچه راکه ازخودبه یادگارمیگذارد تبعیض وقوم گرائی دربین مردم عوام است وایجادشکاف های قومی ومذهبی دربین جامعه اسلامی افغانستان است وایجاددیوارهای تبعیض سیاسی ،قومی ومذهبی است که فقط تمام تلخ کامی های این گونه بازی هارامردم عادی حس میکنند ودشمنان این سرزمین چشمانش بازتروازنقاط ضعف آگاه ترمی شوند وازهمین نقطه ضعف وارد می شوند دریک روزچند حمله انتحاری پی درپی رادر دروازه های وزارت خانه ها انجام میدهند وده هاتن ازمردم بی گناه راطعمۀ آتش میکنند تااندازۀ جسورانه عمل میکنند که تادروازه کاخ ریاست جمهوری پیش میروند . . .

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 8:59  توسط صمیم طلایی  | 

رازجاویدانه گی عاشورا

رازجاویدانه گی عاشورا درحماسه عاشورا بحری ازراز ورموزی نهفته است که سبب جاویدانه گی این قیام حماسی گردیده است ومن دراین مقاله چند قطرهء ازبحررازجاویدانه گی عاشورا به اندازه ظرفیت این مقاله برداشته ام . یک عاملی را که من در جاویدانه گی عا شورا می بینم این است که پرستش وعبادت به گونه یک غریزه در وجود بشر وجود دارد وبشر چه آگاهانه ونا آگاهانه چیزی راپرستش می کند که عدهء معبود واقعی اش را در یافته اند وخداوند واحد ولاشریک را به عبادت نشسته اند وعده ای دیگر به پرستش غیر معبود واقعی پرداخته اند اینجاست که خداوند برای هدایت بشر پیامبری را فرستاده است ودینی را عرضه کرده است وکتابی را به عنوان قانون نامه که تمامی اوامر ونواهی در آن گنجانیده شده است برای بشر نازل کرده است ؛ چون این قانون نامه الهی ودین آسمانی بشریت را بسوی حق وحقانیت هدایت کرده است وبشر خیروصلاح خود را درآن یافته است سخت مورد پذیرش بشر واقع گردیده است واز آن استقبال می کند. حال اگر در یک مقطع زمانی این پدیده آسمانی را عوامل گونا گونی به انحراف کشد ودین را آله دست سیاست ساخته , درجریان سیاست برای تداوم قدرت خویش سواستفاده نماید وآن پدیده مقدس را مبتذل سازد وحقیر بشمارد ؛ وباز ازدرون جامعه فردی قدعلم کند , با شهامت وشجاعت در مقابل انحرافات قد راست کرده به قیمت خون خود وجوانان ویاران خود آن پدیده آسمانی وارزشمند ترین پدیده در نزد بشر را پاسداری کند یقیناً آن حماسه آفرین را بشریت دراعماق قلب شان جای میدهد وهمواره از اوتجلیل میکند ویاد اورا درخاطره شان زنده نگه میدارد واز اوالگوی میسازد در گذرگاه نسل های بعدی قرار میدهد تا بشر زاده گان جدید هر نسل به نوبت خویش جلوآن الگوی شجاعت ، شهامت ، صداقت ، رادمردی وآزاده گی را در راه معبود برحق وارزش های دینی وایمانی بگذرند واز اوآموزند ؛ و امام حسین نیز همین طور کرد لذا بشریت امام حسین را دوست دارد وهمواره از او تجلیل می کند ویاد وخاطره اورا زنده وجاوید نگه میدارد . راز دیگری که به عاشورا جاویدانه گی داده است این است که خداوند تبارک وتعالی برای مسلمانان وعده حفظ ونگهداری قرآن کریم را داده است. هنگامیکه یزید به قدرت میرسد بالا ترین سوء استفاده از از قرآن کریم ودین اللهی صورت گرفته بود ، دین و قرآن به انحراف کشیده شده بود ، قمار وشراب خواری را جزء دین کرده بود وعلنی در کاخ خلافت اسلامی شراب خواری، قمار بازی، رشوه ستانی وصدها منکرات دیگر رواج داشت، این بود که واقعاً دین وقرآن درخطر بود وخداوند امام حسین را برای دفاع از دین، قرآن و مقدسات اسلامی آماده کرد و به وسیله امام حسین دین وقرآن خودش را حفظ کند وحسین را به عنوان سپر در برابر خطرات که قرآن را تهدید می کرد قرار داد و ازهمین روست که عاشورا جاویدانه است زیرا خداوند خواسته است که جاویدانه باشد تا تمام بشر، مخصوصاً مسلمانان از آن بیامورد که چگونه باید از قرآن، دین و مقدسات دینی دفاع کنند واین خواست خداوند است هیچ جریانی وهیچ مانعی نمی تواند جلو جاویدانه گی عاشورا را بگیرد و به هر اندازه که از وقوع عاشورا دورشویم به همان اندازه جلوه های راز آلود عاشورا درخشان تر و پرتو عاشورا در قلب مسلمانان متجلی تر می شود وامام حسین بیشتر درقلب مردم جای می گیرد وخواست خداوند همیشه جاری وجاوید میباشد . موضوع دیگری که من درجاویدانه گی عاشورا می بینم این است که تاریخ نیز به گونه آدمی حافظه دارد وبزرگ ترین خاطره ودرد ناک ترین واقعه را بیشتر از همه چیز در حافظه اش نگه میدارد وماندگار می سازد حال خود شما قضاوت کنید آیا خاطره عظیم تر و درد ناک تر از عاشورا درطول تاریخ دیده اید، آیا دیده اید که یک فرد با اهلبیتش وتعدادی از یاران اش درمقابل دستگاه دولتی یک امپراتور قیام کند ودین وقرآن را از تهدید حکومت یزید به ارزش جان خویش مصئون نگهدارد وپیام سبزی را که جدش محمد«ص» ازطرف خداوند برای مردم آورده بود وجریان سبزخدایی را به قمت خون خویش حیات دوباره بدهد نه، هرگیز تاریخ چنین خاطره را در ذهنش نخواهد داشت؛ اینجاست که تاریخ هرگز قیام عاشورا را از یاد نمی برد وبشر که خود سازنده گان تاریخ است و عاشورا را بیشتر از تاریخ به خاطره دارد و این خاطره را نسل به نسل انتقال می دهد لذا عاشورا جاویدانه است . دلیلی دیگری که عاشورا را جاویدانه ساخته است این خواهد بود که تمام آدمی ذاتاً وحقیقتاً طرفدار عدالت وتشنه مساوات ذاتی انسانی است ، واگربعضی از انسان ها عدالت وبرابری را قربانی قدرت وحکومت داری خویش بکند، ودرگرو خواست های پلید نفسانی خویش قرار گیرند و پای برفرق خواست های انسانی مردم گذاشته وکاخ های ازجنس ظلم وبی عدالتی وحق کشی را بر روی خواست های مشروع مردم آباد سازند و دین وخلافت اسلامی را مطلقه ومربوط به خود بداند ودین را به عنوان ابزار در راه تداوم حکومت مطلقه خویش به استفاده بگیرد و دین یک جامعه را، حیات یک جامعه را و انسانیت یک جامعه را در خطر اندازد و باز درین هنگام امام حسین پا به میدان شهامت و راد مردی بگذارد و به بهای خون خویش خواست همه گانی و ذاتی انسانی مردم را تحقق بخشد واز جان خود ، اهلبیت خود ویاران خود بگذرد، آزادی و آزاده گی را به مردم بیاموزاند ودستگاه ظلم وبی عدالتی را از ریشه بر افگند ، دین بشر و حیات بشر را از زیر یوغ ظلم وبی عدالتی آزاد سازد وزنجیره های استبداد را بشکند، خود به خود در دل بشر خانه می کند وبشر اورا دوست دارد وبه خاطر پاسداری از ارزش های او از او تجلیل می کند وحماسه آفرینی اورا در خاطره شان ماندگار می سازند و جاویدانه نگه میدارند. نکته دیگری که در حماسه خونین عاشورا خوابیده است این است که مسئله توسل وشفا خواستن یک امر مسلم در اسلام است که حاجت مندان و درد مندان برای برآورده شدن حاجت اش ودرمان درد اش به پیشگاه خداوند به تزروع وزاری می پردازند ونیزحضرت امام حسین را وسیله تقرب به درگاه خداوند قرار میدهند وبنا به ارج ومنزلت وارزش که امام حسین در نزد خداوند دارد خداوند حاجات آنان را برآورده می سازد اینجاست که چون مردم درد مند با وسیله قرار دادن حسین در پیشگاه خداوند به مرادش می رسند وهمواره امام حسین را شفیع و واسط بین خود وخداوند برمی گزینند ودر عزای حسین گریه می کنند و در فراقش اشک می ریزند وسینه می زنند واز حسین می خواهند تا مرامش را از خداوند بخواهد . لذا هر سال عاشورا پررنگ تر وپر رونق تر می شود .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 16:16  توسط صمیم طلایی  |